یک سپد پر نان ترا بر فرق سر
تو همی خواهی لب نان در به در
این شعر به توصیف انسانی میپردازد که در جستجوی نان و نیازهای اولیهاش است، اما در حین تلاش برای رسیدن به آن، خود را غافل از واقعیتها و ارتباطات خویش مییابد. او تلاش میکند به خواستههای خود برسد ولی در این مسیر، بسیاری از چیزها را که باید درک کند، نادیده میگیرد. همچنین، شعر به مفهوم نادانی و بیخبری انسان از حقیقتهای اطرافش اشاره دارد. در نهایت، اخیراً به نوعی شناخت و آگاهی میرسد که همان هوشیاری نسبت به خود و حقایق زندگیاش است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یک سپد پر نان ترا بر فرق سر
تو همی خواهی لب نان در به در
در سر خود پیچ هل خیرهسری
رو در دل زن چرا بر هر دری
تا بزانویی میان آبِ جو
غافل از خود زین و آن تو آبجو
پیش آب و پس هم آب با مدد
چشمها را پیش سد و خلف سد
اسپ زیر ران و فارس اسپجو
چیست این گفت اسپ لیکن اسپ کو
هی نه اسپست این به زیر تو پدید
گفت آری لیک خود اسپی که دید
مست آب و پیش روی اوست آن
اندر آب و بیخبر ز آب روان
چون گهر در بحر گوید بحر کو
وآن خیال چون صدف دیوار او
گفتن آن کو حجابش میشود
ابر تاب آفتابش میشود
بند چشم اوست هم چشم بدش
عین رفع سد او گشته سدش
بند گوش او شده هم هوش او
هوش با حق دار ای مدهوش او