آمدیم اکنون به طاوس دورنگ
کو کند جلوه برای نام و ننگ
این شعر به تمثیل و نقد وضعیت انسانی پرداخته و به مقایسه صیادی و صید میپردازد. شاعر به بیان این نکته میپردازد که انسانها غالباً در دامهای دنیا گرفتار میشوند و از مسیر حقیقت و عشق دور میافتند. او میگوید که در تلاش برای شکار دیگران، خود نیز به دام افتاده و محبوس میشوند. در انتها، شاعر از عشق بهعنوان راهی برای رهایی یاد میکند و بیان میکند که زندگی در بندگی و تسلیم عشق، برتر از صیادی است. زندگی واقعی در سادگی و عدم خودمحوری نهفته است و در نهایت، اشاره به حالتی دارد که در آن انسانها با زرق و برق دنیا، به گمراهی میافتند و حقیقت را فراموش میکنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آمدیم اکنون به طاوس دورنگ
کو کند جلوه برای نام و ننگ
همت او صید خلق از خیر و شر
وز نتیجه و فایدهٔ آن بیخبر
بیخبر چون دام میگیرد شکار
دام را چه علم از مقصود کار
دام را چه ضر و چه نفع از گرفت
زین گرفت بیهدهش دارم شگفت
ای برادر دوستان افراشتی
با دو صد دلداری و بگذاشتی
کارت این بودست از وقت ولاد
صید مردم کردن از دام وداد
زان شکار و انبهی و باد و بود
دست در کن هیچ یابی تار و پود
بیشتر رفتست و بیگاهست روز
تو به جد در صید خلقانی هنوز
آن یکی میگیر و آن میهل ز دام
وین دگر را صید میکن چون لام
باز این را میهل و میجو دگر
اینت لعب کودکان بیخبر
شب شود در دام تو یک صید نی
دام بر تو جز صداع و قید نی
پس تو خود را صید میکردی به دام
که شدی محبوس و محرومی ز کام
در زمانه صاحب دامی بود
همچو ما احمق که صید خود کند
چون شکار خوک آمد صید عام
رنج بیحد لقمه خوردن زو حرام
آنک ارزد صید را عشقست و بس
لیک او کی گنجد اندر دام کس
تو مگر آیی و صید او شوی
دام بگذاری به دام او روی
عشق میگوید به گوشم پست پست
صید بودن خوشتر از صیادیست
گول من کن خویش را و غره شو
آفتابی را رها کن ذره شو
بر درم ساکن شو و بیخانه باش
دعوی شمعی مکن پروانه باش
تا ببینی چاشنی زندگی
سلطنت بینی نهان در بندگی
نعل بینی بازگونه در جهان
تختهبندان را لقب گشته شهان
بس طناب اندر گلو و تاج دار
بر وی انبوهی که اینک تاجدار
همچو گور کافران بیرون حلل
اندرون قهر خدا عز و جل
چون قبور آن را مجصص کردهاند
پردهٔ پندار پیش آوردهاند
طبع مسکینت مجصص از هنر
همچو نخل موم بیبرگ و ثمر