رفت ذوالقرنین سوی کوه قاف
دید او را کز زمرد بود صاف
دفتر چهارم
در این شعر، ذوالقرنین به کوه قاف میرود و در آنجا به تماشای زیباییهای این کوه مینشیند. او که در جستجوی عظمت و حقیقت است، از زیبایی و شکوه کوهها شگفتزده میشود و میپرسد که آیا کوههای دیگری نیز همانند او وجود دارند. در پاسخ، کوهها به او میگویند که رگهای من هستند و هیچکس نمیتواند به زیبایی و ارزش آنها نزدیک شود. سپس او توضیح میدهد که هر شهری رگی دارد که به او متصل است. زمانی که خدا بخواهد، زلزلهای در یکی از این شهرها ایجاد میشود که نتیجه تأثیر این رگهاست. به طور کلی، این شعر به ارتباط میان طبیعت و وقایع انسانی و تأثیرات آنها اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رفت ذوالقرنین سوی کوه قاف
دید او را کز زمرد بود صاف
گرد عالم حلقه گشته او محیط
ماند حیران اندر آن خلق بسیط
گفت تو کوهی دگرها چیستند
که به پیش عظم تو بازیستند
گفت رگهای مناند آن کوهها
مثل من نبوند در حسن و بها
من به هر شهری رگی دارم نهان
بر عروقم بسته اطراف جهان
حق چو خواهد زلزلهٔ شهری مرا
گوید او من بر جهانم عرق را
پس بجنبانم من آن رگ را بقهر
که بدان رگ متصل گشتست شهر
چون بگوید بس شود ساکن رگم
ساکنم وز روی فعل اندر تگم
همچو مرهم ساکن و بس کارکن
چون خرد ساکن وزو جنبان سخن
نزد آنکس که نداند عقلش این
زلزله هست از بخارات زمین