من خلیل وقتم و او جبرئیل
من نخواهم در بلا او را دلیل
دفتر چهارم
این متن شعری از مولاناست که به گفتگو در مورد نقش واسطهها و بلاها در زندگی انسانها میپردازد. خلیل (حضرت ابراهیم) و جبرائیل (فرشته) در این گفتگو به بررسی مفهوم بلا و نقش نمایندگان الهی میپردازند. مولانا بیان میکند که در زندگی، انسانها برای درک عمیقتر باید بلاها و مشکلات را تحمل کنند، زیرا این تجربیات به آنها کمک میکند تا حقیقت را بهتر بشناسند. او میگوید که این درد و رنج برای همگان لازم است تا بتوانند از ظواهر گذر کرده و به معنای واقعی زندگی دست یابند. او به ارتباط بین خداوند و مخلوقاتش نیز اشاره میکند و تأکید میکند که بسیاری از افراد از طریق بلایای زندگی به رشد و آگاهی میرسند. در نهایت، مولانا یادآور میشود که معنا و فایده هر چیزی تنها زمانی درک میشود که عمیقتر به آن بنگریم و حقایق را بپذیریم.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من خلیل وقتم و او جبرئیل
من نخواهم در بلا او را دلیل
او ادب ناموخت از جبریل راد
که بپرسید از خلیل حق مراد
که مرادت هست تا یاری کنم
ورنه بگریزم سبکباری کنم
گفت ابراهیم نی رو از میان
واسطه زحمت بود بعد العیان
بهر این دنیاست مرسل رابطه
مؤمنان را زانک هست او واسطه
هر دل ار سامع بدی وحی نهان
حرف و صوتی کی بدی اندر جهان
گرچه او محو حقست و بیسرست
لیک کار من از آن نازکترست
کردهٔ او کردهٔ شاهست لیک
پیش ضعفم بد نمایندهست نیک
آنچ عین لطف باشد بر عوام
قهر شد بر نازنینان کرام
بس بلا و رنج میباید کشید
عامه را تا فرق را توانند دید
کین حروف واسطه ای یار غار
پیش واصل خار باشد خار خار
بس بلا و رنج بایست و وقوف
تا رهد آن روح صافی از حروف
لیک بعضی زین صدا کرتر شدند
باز بعضی صافی و برتر شدند
همچو آب نیل آمد این بلا
سعد را آبست و خون بر اشقیا
هر که پایانبینتر او مسعودتر
جدتر او کارد که افزون دید بر
زانک داند کین جهان کاشتن
هست بهر محشر و برداشتن
هیچ عقدی بهر عین خود نبود
بلک از بهر مقام ربح و سود
هیچ نبود منکری گر بنگری
منکریاش بهر عین منکری
بل برای قهر خصم اندر حسد
یا فزونی جستن و اظهار خود
وآن فزونی هم پی طمع دگر
بیمعانی چاشنی ندهد صور
زان همیپرسی چرا این میکنی
که صور زیتست و معنی روشنی
ورنه این گفتن چرا از بهر چیست
چونک صورت بهر عین صورتیست
این چرا گفتن سوال از فایدهست
جز برای این چرا گفتن بدست
از چه رو فایدهٔ جویی ای امین
چون بود فایده این خود همین
پس نقوش آسمان و اهل زمین
نیست حکمت کان بود بهر همین
گر حکیمی نیست این ترتیب چیست
ور حکیمی هست چون فعلش تهیست
کس نسازد نقش گرمابه و خضاب
جز پی قصد صواب و ناصواب