گفت با هامان چون تنهااش بدید
جست هامان و گریبان را درید
این متن اشاره به دیالوگی بین هامان و شخص دیگری دارد که در آن هامان به شدت از رفتار و گستاخی کسی که در برابر شاه صحبت کرده، خشمگین است. او از شاه میخواهد که این فرد را مجازات کند و احساس خجالت و ذلت در برابر قدرت شاه را بیان میکند. هامان به شدت تحت تأثیر قدرت شاه قرار دارد و در عین حال میگوید بهتر است که مانند بندهای در آتش بسوزد تا اینکه شاهد این توهینها به شاه باشد. او بر این باور است که چنین گستاخیها باید با قاطعیت مواجه شود، و در کل متن به تضاد بین قدرت و فروتنی، و آسیبهای ناشی از سرکشی میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گفت با هامان چون تنهااش بدید
جست هامان و گریبان را درید
بانگها زد گریهها کرد آن لعین
کوفت دستار و کله را بر زمین
که چگونه گفت اندر روی شاه
این چنین گستاخ آن حرف تباه
جمله عالم را مسخر کرده تو
کار را با بخت چون زر کرده تو
از مشارق وز مغارب بیلجاج
سوی تو آرند سلطانان خراج
پادشاهان لب همی مالند شاد
بر ستانهٔ خاک تو این کیقباد
اسپ یاغی چون ببیند اسپ ما
رو بگرداند گریزد بی عصا
تاکنون معبود و مسجود جهان
بودهای گردی کمینهٔ بندگان
در هزار آتش شدن زین خوشترست
که خداوندی شود بندهپرست
نه بکش اول مرا ای شاه چین
تا نبیند چشم من بر شاه این
خسروا اول مرا گردن بزن
تا نبیند این مذلت چشم من
خود نبودست و مبادا این چنین
که زمین گردون شود گردون زمین
بندگانمان خواجهتاش ما شوند
بیدلانمان دلخراش ما شوند
چشمروشن دشمنان و دوست کور
گشت ما را پس گلستان قعر گور