گفت ماهی دگر وقت بلا
چونک ماند از سایهٔ عاقل جدا
در این شعر، ماهی به وضعیت خود در زمان بلا و غم اشاره میکند. او از جدایی از عقل خود ناراحت است و حس میکند که از دریا دور شده است. با وجود غم و ناراحتی، تصمیم میگیرد که خود را مرده تصور کند و اشک بریزد. او به سمت آب میرود تا خود را در آن جا بسپارد و میگوید مرگ پیش از مرگ، امنتر از عذاب است. سپس به وضعیت خود در دام و آتش اشاره میکند، و با حماقتی که دارد، خود را در درد عذاب قرار میدهد. در نهایت، او به دنبال جستوجو برای پیدا کردن مکانی امن و آبی بینهایت است و اعتقاد دارد که نمیتواند در جایی غیر از دریا زندگی کند. به طور کلی، شعر به تمایز میان مرگ و زندگی، مبارزه با مشکلات و جستوجوی آرامش پرداخته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گفت ماهی دگر وقت بلا
چونک ماند از سایهٔ عاقل جدا
کو سوی دریا شد و از غم عتیق
فوت شد از من چنان نیکو رفیق
لیک زان نندیشم و بر خود زنم
خویشتن را این زمان مرده کنم
پس برآرم اشکم خود بر زبر
پشت زیر و میروم بر آب بر
میروم بر وی چنانک خس رود
نی بسباحی چنانک کس رود
مرده گردم خویش بسپارم به آب
مرگ پیش از مرگ امنست از عذاب
مرگ پیش از مرگ امنست ای فتی
این چنین فرمود ما را مصطفی
گفت موتواکلکم من قبل ان
یاتی الموت تموتوا بالفتن
همچنان مرد و شکم بالا فکند
آب میبردش نشیب و گه بلند
هر یکی زان قاصدان بس غصه برد
که دریغا ماهی بهتر بمرد
شاد میشد او کز آن گفت دریغ
پیش رفت این بازیم رستم ز تیغ
پس گرفتش یک صیاد ارجمند
پس برو تف کرد و بر خاکش فکند
غلط غلطان رفت پنهان اندر آب
ماند آن احمق همیکرد اضطراب
از چپ و از راست میجست آن سلیم
تا بجهد خویش برهاند گلیم
دام افکندند و اندر دام ماند
احمقی او را در آن آتش نشاند
بر سر آتش به پشت تابهای
با حماقت گشت او همخوابهایی
او همی جوشید از تف سعیر
عقل میگفتش الم یاتک نذیر
او همیگفت از شکنجه وز بلا
همچو جان کافران قالوا بلی
باز میگفت او که گر این بار من
وا رهم زین محنت گردنشکن
من نسازم جز به دریایی وطن
آبگیری را نسازم من سکن
آب بیحد جویم و آمن شوم
تا ابد در امن و صحت میروم