همچنان آمد که او فرموده بود
بوالحَسن از مردمان آن را شنود
دفتر چهارم
در این شعر، بوالحسن از مردمان شنیده که حسن، مرید شیخ است و هر روز از تربت او علم میآموزد. او نیز خواب شیخ را دیده و از روح شیخ متوجه شده است. هر روز به جانب گور شیخ میرفته و در حضور او میایستاده است. روزی با حالتی شاداب به گور آمده و برف روی گورها را دیده و احساس غم کرده است. سپس صدای شیخ را میشنود که او را به سوی خود دعوت میکند و به او میگوید که از برفهای عالم دور نشود. حال او از آن روز خوب میشود و عجایب را میبیند که قبل از آن تنها میشنید.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
همچنان آمد که او فرموده بود
بوالحَسن از مردمان آن را شنود
که حَسن باشد مرید و امتم
درس گیرد هر صباح از تربتم
گفت من هم نیز خوابش دیدهام
وز روان شیخ این بشنیدهام
هر صباحی رو نهادی سوی گور
ایستادی تا ضحی اندر حضور
یا مثال شیخ پیشش آمدی
یا که بیگفتی شکالش حل شدی
تا یکی روزی بیامد با سعود
گورها را برف نو پوشیده بود
توی بر تو برفها همچون علَم
قُبّه قُبّه دید و شد جانش به غم
بانگش آمد از حظیرهٔ شیخ حیّ
ها اَنَا اَدْعوکَ کی تَسْعیٰ اِلَیّ
هین بیا این سو بر آوازم شتاب
عالم ار برفست روی از من متاب
حال او زان روز شد خوب و بدید
آن عجایب را که اوّل میشنید