هین بیا که من رسولم دعوتی
چون اجل شهوتکشم نه شهوتی
دفتر چهارم
این شعر دعوتی به ترک شهوت و تعلقات دنیایی است. گوینده خود را به عنوان رسولی معرفی میکند که از پیروی از شهوت و مادیات برحذر میدارد. او به نوید تبدیل انسان به مقامهای والاتر اشاره میکند و به داستان پیامبران و بخصوص خلیل (حضرت ابراهیم) و احمد (حضرت محمد) اشاره میکند که با ورود به بتخانهها، بتها را نشانه میرفتهاند. شاعر بر این نکته تاکید دارد که این دنیا همچون بتخانهای است که جمیع انسانها در آن هستند، اما وجود شهوت در وجود بندگان پاک به عنوان وسیلهای برای آزاد کردن روح آنها مشاهده میشود. او با تشبیه قلب انسان به طلا و کافران به آهن میگوید کسانی که پاکند، به شکل معنوی از زروت یا همان طلا میدرخشند. در پایان، شاعر از نادانی کسانی که به ظاهر و مادیات مینگرند انتقاد میکند و بر این باور است که نور حقیقت و معنویت را نمیتوان با شيءای مادی پوشاند. او از مخاطبان میخواهد که به عمق معنویات توجه کنند و از دنیای زودگذر بگریزند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
هین بیا که من رسولم دعوتی
چون اجل شهوتکشم نه شهوتی
ور بود شهوت امیر شهوتم
نه اسیر شهوت روی بتم
بتشکن بودست اصل اصل ما
چون خلیل حق و جمله انبیا
گر در آییم ای رهی در بتکده
بت سجود آرد نه ما در معبده
احمد و بوجهل در بتخانه رفت
زین شدن تا آن شدن فرقیست زفت
این در آید سر نهند او را بتان
آن در آید سر نهد چون امتان
این جهان شهوتی بتخانهایست
انبیا و کافران را لانهایست
لیک شهوت بندهٔ پاکان بود
زر نسوزد زانک نقد کان بود
کافران قلباند و پاکان همچو زر
اندرین بوته درند این دو نفر
قلب چون آمد سیه شد در زمان
زر در آمد شد زری او عیان
دست و پا انداخت زر در بوته خوش
در رخ آتش همی خندد رگش
جسم ما روپوش ما شد در جهان
ما چو دریا زیر این که در نهان
شاه دین را منگر ای نادان بطین
کین نظر کردست ابلیس لعین
کی توان اندود این خورشید را
با کف گل تو بگو آخر مرا
گر بریزی خاک و صد خاکسترش
بر سر نور او برآید بر سرش
که کی باشد کو بپوشد روی آب
طین کی باشد کو بپوشد آفتاب
خیز بلقیسا چو ادهم شاهوار
دود ازین ملک دو سه روزه بر آر