بهر این فرمود پیغامبر که من
همچو کشتیام به طوفان زمن
دفتر چهارم
این شعر به تشبیه پیامبر به کشتی در طوفان میپردازد. شاعر میگوید که پیامبر و پیروان او مانند کشتی نوح هستند و هر کسی که به آنها بپیوندد، نجات مییابد. همچنین به اهمیت داشتن شیخی اشاره میکند که انسان را از زشتیها دور نگه میدارد و در پناه او میتواند به امنیت و آرامش دست یابد. شاعر در ادامه از قهر و لطف خداوند سخن میگوید و بیان میکند که این دو جنبه باید به عنوان بخشی از وجود خداوند درک شوند. او میگوید عارف باید خالی از انکار یار باشد تا بتواند بوی بهشت را احساس کند. در نهایت، به سیر و سلوک روحانی اشاره میکند و میگوید که اگر کسی در تلاش باشد تا به حقیقت برسد، میتواند از وجود خود فراتر رفته و به مقام والایی نائل آید. این شعر به معنای عمیق زندگی، عشق به خدا و نیاز به هدایت معنوی میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بهر این فرمود پیغامبر که من
همچو کشتیام به طوفان زمن
ما و اصحابم چو آن کشتی نوح
هر که دست اندر زند یابد فتوح
چونک با شیخی تو دور از زشتیی
روز و شب سیاری و در کشتیی
در پناه جان جانبخشی توی
کشتی اندر خفتهای ره میروی
مسکل از پیغامبر ایام خویش
تکیه کم کن بر فن و بر کام خویش
گرچه شیری چون روی ره بیدلیل
خویشبین و در ضلالی و ذلیل
هین مپر الا که با پرهای شیخ
تا ببینی عون و لشکرهای شیخ
یک زمانی موج لطفش بال تست
آتش قهرش دمی حمال تست
قهر او را ضد لطفش کم شمر
اتحاد هر دو بین اندر اثر
یک زمان چون خاک سبزت میکند
یک زمان پر باد و گبزت میکند
جسم عارف را دهد وصف جماد
تا برو روید گل و نسرین شاد
لیک او بیند نبیند غیر او
جز به مغز پاک ندهد خلد بو
مغز را خالی کن از انکار یار
تا که ریحان یابد از گلزار یار
تا بیابی بوی خلد از یار من
چون محمد بوی رحمن از یمن
در صف معراجیان گر بیستی
چون براقت بر کشاند نیستی
نه چو معراج زمینی تا قمر
بلک چون معراج کلکی تا شکر
نه چو معراج بخاری تا سما
بل چو معراج جنینی تا نهی
خوش براقی گشت خنگ نیستی
سوی هستی آردت گر نیستی
کوه و دریاها سمش مس میکند
تا جهان حس را پس میکند
پا بکش در کشتی و میرو روان
چون سوی معشوق جان جان روان
دست نه و پای نه رو تا قدم
آن چنانک تاخت جانها از عدم
بردریدی در سخن پردهٔ قیاس
گر نبودی سمع سامع را نعاس
ای فلک بر گفت او گوهر ببار
از جهان او جهانا شرم دار
گر بباری گوهرت صد تا شود
جامدت بیننده و گویا شود
پس نثاری کرده باشی بهر خود
چونک هر سرمایهٔ تو صد شود