چون درآمد عزم داودی به تنگ
که بسازد مسجد اقصی به سنگ
دفتر چهارم
این متن از شعرهای مولاناست و در مورد تجربه روحانی و ارتباط انسان با حقیقتی عمیق صحبت میکند. در اینجا، مولانا به داوود پیامبر اشاره میکند که میخواهد مسجد اقصی را بسازد، ولی وحی میشود که این کار مقدر نیست و به دلایلی که اشاره میشود، مانند خون مظلومان و آسیبهایی که به دیگران وارد شده، نمیتواند این مکان مقدس را بسازد. مولانا توضیح میدهد که انسان در انتخاب و آزادی خود میتواند مغلوب شرایط و خواستههای خود باشد، اما در واقع در دل این مغلوب بودن، نوعی لطف و اختیار وجود دارد. او ارتباطات عمیقتری بین روحها و وجود خدا را مطرح میکند و تأکید میکند که درک این معانی فراتر از لذتهای دنیوی است. در نهایت، پیام اصلی این متن به نوعی ورای لذتهای مادی و تجربههای سطوحی است و میگوید که حقیقت دربودن و فنا است و درک این موضوع میتواند انسان را به بقا و حقیقت عمیقتری برساند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون درآمد عزم داودی به تنگ
که بسازد مسجد اقصی به سنگ
وحی کردش حق که ترک این بخوان
که ز دستت برنیاید این مکان
نیست در تقدیر ما آنک تو این
مسجد اقصی بر آری ای گزین
گفت جرمم چیست ای دانای راز
که مرا گویی که مسجد را مساز
گفت بیجرمی تو خونها کردهای
خون مظلومان بگردن بردهای
که ز آواز تو خلقی بیشمار
جان بدادند و شدند آن را شکار
خون بسی رفتست بر آواز تو
بر صدای خوب جانپرداز تو
گفت مغلوب تو بودم مست تو
دست من بر بسته بود از دست تو
نه که هر مغلوب شه مرحوم بود
نه که المغلوب کالمعدوم بود
گفت این مغلوب معدومیست کو
جز به نسبت نیست معدوم ایقنوا
این چنین معدوم کو از خویش رفت
بهترین هستها افتاد و زفت
او به نسبت با صفات حق فناست
در حقیقت در فنا او را بقاست
جملهٔ ارواح در تدبیر اوست
جملهٔ اشباح هم در تیر اوست
آنک او مغلوب اندر لطف ماست
نیست مضطر بلک مختار ولاست
منتهای اختیار آنست خود
که اختیارش گردد اینجا مفتقد
اختیاری را نبودی چاشنی
گر نگشتی آخر او محو از منی
در جهان گر لقمه و گر شربتست
لذت او فرع محو لذتست
گرچه از لذات بیتاثیر شد
لذتی بود او و لذتگیر شد