گفت گفتم من چنین عذری و او
گفت نه من نیستم اسباب جو
دفتر چهارم
در این متن، سخنانی میان یک صوفی و یک مرد درویش رد و بدل میشود. مرد درویش به دلیل فقر و بیپولی عذر میآورد، اما صوفی میگوید که آنها به دنبال مال و ثروت نیستند و هدفشان پاکی و صلاح است. در ادامه، صوفی توضیح میدهد که همسرش نیز به عفت و صدق پایبند است و به قول او، هیچ مسألهای نمیتواند به اینکه برادرانشان در حقیقت چه کسانی هستند لطمه بزند. صوفی تأکید میکند که در حقیقت، انسانهای راستین همان کسانی هستند که در جستجوی زهد و سترند و به خلاف امور ظاهری، خود را پنهان نمیکنند. در نهایت، به مرد درویش میگوید که اگر او در ادعای خود راستگو بود، نباید به وابستگیهای دنیوی روی آورد و نباید از خداوند شرم کند. از این حکایت نتیجه میشود که ورای ظواهر، صداقت و خلوص نیت در اعمال انسانی مهمتر از ثروت و مال دنیاست.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گفت گفتم من چنین عذری و او
گفت نه من نیستم اسباب جو
ما ز مال و زر ملول و تخمهایم
ما به حرص و جمع نه چون عامهایم
قصد ما سترست و پاکی و صلاح
در دو عالم خود بدان باشد فلاح
باز صوفی عذر درویشی بگفت
و آن مکرر کرد تا نبود نهفت
گفت زن من هم مکرر کردهام
بیجهازی را مقرر کردهام
اعتقاد اوست راسختر ز کوه
که ز صد فقرش نمیآید شکوه
او همیگوید مرادم عفتست
از شما مقصود صدق و همتست
گفت صوفی خود جهاز و مال ما
دید و میبیند هویدا و خفا
خانهٔ تنگی مقام یک تنی
که درو پنهان نماند سوزنی
باز ستر و پاکی و زهد و صلاح
او ز ما به داند اندر انتصاح
به ز ما میداند او احوال ستر
وز پس و پیش و سر و دنبال ستر
ظاهرا او بیجهاز و خادمست
وز صلاح و ستر او خود عالمست
شرح مستوری ز بابا شرط نیست
چون برو پیدا چو روز روشنیست
این حکایت را بدان گفتم که تا
لاف کم بافی چو رسوا شد خطا
مر ترا ای هم به دعوی مستزاد
این بدستت اجتهاد و اعتقاد
چون زن صوفی تو خاین بودهای
دام مکر اندر دغا بگشودهای
که ز هر ناشسته رویی کپ زنی
شرم داری وز خدای خویش نی