چونک تنهااش بدید آن ساده مرد
زود او قصد کنار و بوسه کرد
در این شعر، شاعر به بیان تمثیلی از عشق و تحرکات آن پرداخته است. مردی ساده و عاشق، در جستجوی بوسه و نزدیکی به محبوب خود است. ولی محبوب به او هشدار میدهد که باید به آداب عشق توجه کند. او میگوید که فضای این عشق خصوصی است و کسی غیر از باد در آنجا حرکت نمیکند. باد به عنوان نماد زندگی و تغییر، در این داستان نشان داده میشود که از آن مرد خواسته میشود تا نشانههای عشق و تحرکات را درست بفهمد. شاعر به تدریج نکات دقیقتری را درباره باد و تأثیر آن بر زندگی و عشق مطرح میکند. او میگوید بادها گاهی سمی و گاهی خوشی به همراه دارند، نماد امور مختلف زندگی که تحت تأثیر خداوند هستند. عشق و روابط انسانی هم مانند بادها به تناسب زمان و شرایط با چالشها و لذتهایی روبرو هستند. در نهایت اشاره فضایل ادب و وفا در عشق و رفتارهای انسانی مطرح میشود که باید در نظر گرفته شوند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چونک تنهااش بدید آن ساده مرد
زود او قصد کنار و بوسه کرد
بانگ بر وی زد به هیبت آن نگار
که مرو گستاخ ادب را هوش دار
گفت آخر خلوتست و خلق نی
آب حاضر تشنهٔ همچون منی
کس نمیجنبد درینجا جز که باد
کیست حاضر کیست مانع زین گشاد
گفت ای شیدا تو ابله بودهای
ابلهی وز عاقلان نشنودهای
باد را دیدی که میجنبد بدان
بادجنبانیست اینجا بادران
جزو بادی که به حکم ما درست
بادبیزن تا نجنبانی نجست
جنبش این جزو باد ای ساده مرد
بیتو و بیبادبیزن سر نکرد
جنبش باد نفس کاندر لبست
تابع تصریف جان و قالبست
گاه دم را مدح و پیغامی کنی
گاه دم را هجو و دشنامی کنی
پس بدان احوال دیگر بادها
که ز جزوی کل میبیند نهی
باد را حق گه بهاری میکند
در دیش زین لطف عاری میکند
بر گروه عاد صرصر میکند
باز بر هودش معطر میکند
میکند یک باد را زهر سموم
مر صبا را میکند خرمقدوم
باد دم را بر تو بنهاد او اساس
تا کنی هر باد را بر وی قیاس
دم نمیگردد سخن بیلطف و قهر
بر گروهی شهد و بر قومیست زهر
مروحه جنبان پی انعام کس
وز برای قهر هر پشه و مگس
مروحهٔ تقدیر ربانی چرا
پر نباشد ز امتحان و ابتلا
چونک جزو باد دم یا مروحه
نیست الا مفسده یا مصلحه
این شمال و این صبا و این دبور
کی بود از لطف و از انعام دور
یک کف گندم ز انباری ببین
فهم کن کان جمله باشد همچنین
کل باد از برج باد آسمان
کی جهد بی مروحهٔ آن بادران
بر سر خرمن به وقت انتقاد
نه که فلاحان ز حق جویند باد
تا جدا گردد ز گندم کاهها
تا به انباری رود یا چاهها
چون بماند دیر آن باد وزان
جمله را بینی به حق لابهکنان
همچنین در طلق آن باد ولاد
گر نیاید بانگ درد آید که داد
گر نمیدانند کش راننده اوست
باد را پس کردن زاری چه خوست
اهل کشتی همچنین جویای باد
جمله خواهانش از آن رب العباد
همچنین در درد دندانها ز باد
دفع میخواهی بسوز و اعتقاد
از خدا لابهکنان آن جندیان
که بده باد ظفر ای کامران
رقعهٔ تعویذ میخواهند نیز
در شکنجهٔ طلق زن از هر عزیز
پس همه دانستهاند آن را یقین
که فرستد باد ربالعالمین
پس یقین در عقل هر داننده هست
اینک با جنبنده جنباننده هست
گر تو او را مینبینی در نظر
فهم کن آن را به اظهار اثر
تن به جان جنبد نمیبینی تو جان
لیک از جنبیدن تن جان بدان
گفت او گر ابلهم من در ادب
زیرکم اندر وفا و در طلب
گفت ادب این بود خود که دیده شد
آن دگر را خود همیدانی تو لد