آمدیم اینجا که در صدر جهان
گر نبودی جذب آن عاشق نهان
دفتر سوم
این متن به بیان عشق و شوق عاشقانه و تلاش برای دیدن معشوق میپردازد. شاعر از عاشقانی میگوید که در پی دیدار معشوق هستند و اعتقاد دارند که مرگ در این مسیر خوشایند است. عشق به معشوق چون آبی برای حیات است و دیدن او منجر به نجات از مرگ میشود. شاعر به این نکته اشاره میکند که اگر عشق حقیقی وجود داشته باشد، مرگ دیگر ناخوشایند نیست و باید آن را به عنوان بخشی از عشق پذیرفت. اشاره به اینکه عاشق باید خود را فراموش کند و تنها به معشوق بیندیشد نیز از دیگر نکات متن است. در نهایت، شاعر عشق را به آفتاب و سایه تشبیه میکند، که سایه فقط با وجود آفتاب معنا دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آمدیم اینجا که در صدر جهان
گر نبودی جذب آن عاشق نهان
ناشکیبا کی بدی او از فراق
کی دوان باز آمدی سوی وثاق
میل معشوقان نهانست و ستیر
میل عاشق با دو صد طبل و نفیر
یک حکایت هست اینجا ز اعتبار
لیک عاجز شد بخاری ز انتظار
ترک آن کردیم کو در جست و جوست
تاکه پیش از مرگ بیند روی دوست
تا رهد از مرگ تا یابد نجات
زانک دید دوستست آب حیات
هر که دید او نباشد دفع مرگ
دوست نبود که نه میوهستش نه برگ
کار آن کارست ای مشتاق مست
کاندر آن کار ار رسد مرگت خوشست
شد نشان صدق ایمان ای جوان
آنک آید خوش ترا مرگ اندر آن
گر نشد ایمان تو ای جان چنین
نیست کامل رو بجو اکمال دین
هر که اندر کار تو شد مرگدوست
بر دل تو بی کراهت دوست اوست
چون کراهت رفت آن خود مرگ نیست
صورت مرگست و نقلان کردنیست
چون کراهت رفت مردن نفع شد
پس درست آید که مردن دفع شد
دوست حقست و کسی کش گفت او
که توی آن من و من آن تو
گوش دار اکنون که عاشق میرسد
بسته عشق او را به حبل من مسد
چون بدید او چهرهٔ صدر جهان
گوییا پریدش از تن مرغ جان
همچو چوب خشک افتاد آن تنش
سرد شد از فرق جان تا ناخنش
هرچه کردند از بخور و از گلاب
نه بجنبید و نه آمد در خطاب
شاه چون دید آن مزعفر روی او
پس فرود آمد ز مرکب سوی او
گفت عاشق دوست میجوید بتفت
چونک معشوق آمد آن عاشق برفت
عاشق حقی و حق آنست کو
چون بیاید نبود از تو تای مو
صد چو تو فانیست پیش آن نظر
عاشقی بر نفی خود خواجه مگر
سایهای و عاشقی بر آفتاب
شمس آید سایه لا گردد شتاب