تا یکی مهمان در آمد وقت شب
کو شنیده بود آن صیت عجب
این شعر دربارهی ورود مهمان شبانه و جستجوی او برای آزمودن یک فرد خاص است که به خاطر ویژگیهای خاصش، به عنوان مردی صاحبجواهر شناخته میشود. او از مهمان میخواهد که به جای ظاهری او توجه نکند و گوهر حقیقی او را بشناسد. شاعر اشاره میکند که او از لطف خداوند به وجود آمده و از نفخ الهی بهرهمند است، و تا زمانی که این نفخ در او وجود دارد، جوهر واقعی و ارزشش نمایان نخواهد شد. در انتها، او از افراد صادق دعوت میکند که جان و وجودش را برای حقیقت و ارزشهای والای انسانی قربانی کنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا یکی مهمان در آمد وقت شب
کو شنیده بود آن صیت عجب
از برای آزمون میآزمود
زانک بس مردانه و جان سیر بود
گفت کم گیرم سر و اشکمبهای
رفته گیر از گنج جان یک حبهای
صورت تن گو برو من کیستم
نقش کم ناید چو من باقیستم
چون نفخت بودم از لطف خدا
نفخ حق باشم ز نای تن جدا
تا نیفتد بانگ نفخش این طرف
تا رهد آن گوهر از تنگین صدف
چون تمنوا موت گفت ای صادقین
صادقم جان را برافشانم برین