رو نهاد آن عاشق خونابهریز
دلطپان سوی بخارا گرم و تیز
در این شعر، شاعر از عشق و مشتاقی عمیق خود به بخارا و زیباییهای آن سخن میگوید. او احساسی بسیار قوی و دلپذیر نسبت به این شهر دارد و به طور استعاری، زیباییهای آن را با نعمتها و نعمتهای دیگر مقایسه میکند. شاعر به توصیف زیباییهای بخارا و تأثیر آن بر روح و عقل خود میپردازد و به نوعی نارضایتی از عقل و دین خود در این عشق میرسد. همچنین از احساس عمیق خود در لحظاتی از غم و شادی سخن میگوید و به وصف حالتی میپردازد که در آن از عشق غافل مانده است. در نهایت، او به شکست عقل و فراموشی آن در دنیای عشق خود اشاره میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
رو نهاد آن عاشق خونابهریز
دلطپان سوی بخارا گرم و تیز
ریگ آمون پیش او همچون حریر
آب جیحون پیش او چون آبگیر
آن بیابان پیش او چون گلستان
میفتاد از خنده او ، چون گل ستان
در سمرقندست قند اما لبش
از بخارا یافت و آن شد مذهبش
ای بخارا عقلافزا بودهای
لیکن ازمن عقل و دین بربودهای
بدر میجویم از آنم چون هلال
صدر میجویم درین صف نعال
چون سواد آن بخارا را بدید
در سواد غم بیاضی شد پدید
ساعتی افتاد بیهوش و دراز
عقل او پرید در بستان راز
بر سر و رویش گلابی میزدند
از گلاب عشق او غافل بدند
او گلستانی نهانی دیده بود
غارت عشقش ز خود ببریده بود
تو فسرده درخور این دم نهای
با شکر مقرون نهای گرچه نیی
رخت عقلت با توست و عاقلی
کز جنودا لم تروها غافلی