شمع مریم را بهل افروخته
که بخارا میرود آن سوخته
شاعر در این شعر به شوق و longing خود برای بخارا، مرکز علم و دانش، اشاره میکند. او از شمعی به نام مریم صحبت میکند که روشن شده و بخارا را نشان میدهد. شاعر از بیصبری و yearning خود برای بازگشت به بخارا میگوید که در گذشته محل دانش و علم بوده است. او به مقام و جایگاه مهم بخارا در زندگی خود اعتراف میکند و به شیخی در این شهر ابراز نیاز میکند. با بیان احساسات عمیق خود، از خلاصی یا مرگ در کنار مولایش مینویسد و اشاره میکند که کیمیای زندگیاش تنها در بخارا و نزد آن صدر (عالم) است. او با شور و شوق از عزم خود برای بازگشت به بخارا سخن میگوید و اظهار میدارد که نجات و خوشبختیاش به این سرزمین وابسته است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شمع مریم را بهل افروخته
که بخارا میرود آن سوخته
سخت بیصبر و در آتشدان تیز
رو سوی صدر جهان میکن گریز
این بخارا منبع دانش بود
پس بخاراییست هرک آنش بود
پیش شیخی در بخارا اندری
تا به خواری در بخارا ننگری
جز به خواری در بخارای دلش
راه ندهد جزر و مد مشکلش
ای خنک آن را که ذلت نفسه
وای آنکس را که یردی رفسه
فرقت صدر جهان در جان او
پاره پاره کرده بود ارکان او
گفت بر خیزم همآنجا واروم
کافر ار گشتم دگر ره بگروم
واروم آنجا بیفتم پیش او
پیش آن صدر نکواندیش او
گویم افکندم به پیشت جان خویش
زنده کن یا سر ببر ما را چو میش
کشته و مرده به پیشت ای قمر
به که شاه زندگان جای دگر
آزمودم من هزاران بار بیش
بی تو شیرین مینبینم عیش خویش
غن لی یا منیتی لحن النشور
ابرکی یا ناقتی تم السرور
ابلعی یا ارض دمعی قد کفی
اشربی یا نفس وردا قد صفا
عدت یا عیدی الینا مرحبا
نعم ما روحت یا ریح الصبا
گفت ای یاران روان گشتم وداع
سوی آن صدری که میر است و مطاع
دمبدم در سوز بریان میشوم
هرچه بادا باد آنجا میروم
گرچه دل چون سنگ خارا میکند
جان من عزم بخارا میکند
مسکن یارست و شهر شاه من
پیش عاشق این بود حب الوطن