من چو آدم بودم اول حبس کرب
پر شد اکنون نسل جانم شرق و غرب
این متن شاعرانه به توصیف تجربه انسان در این دنیا پرداخته و به تضاد بین آزادی و زندانی بودن میپردازد. شاعر ابتدا احساس حبس و تنگی را به تصویر میکشد و از دنیای مادی و محدودیتهای آن مینالد. او به معنای عمیق زندگی و نیاز به آزادی اشاره میکند و میگوید که انسان در این جهان، مشابهی از زندانی است که در جستجوی آزادی و رهایی از قید و بندهای طبیعیاش میباشد. در نهایت، شاعر بر این نکته تاکید میکند که اگرچه جهان به ظاهر وسیع است، اما در واقع بر انسانها تنگ و محدودیتهایی وجود دارد که باید از آن رها شوند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
من چو آدم بودم اول حبس کرب
پر شد اکنون نسل جانم شرق و غرب
من گدا بودم درین خانه چو چاه
شاه گشتم قصر باید بهر شاه
قصرها خود مر شهان را مانسست
مرده را خانه و مکان گوری بسست
انبیا را تنگ آمد این جهان
چون شهان رفتند اندر لامکان
مردگان را این جهان بنمود فر
ظاهرش زفت و به معنی تنگ بر
گر نبودی تنگ این افغان ز چیست
چون دو تا شد هر که در وی بیش زیست
در زمان خواب چون آزاد شد
زان مکان بنگر که جان چون شاد شد
ظالم از ظلم طبیعت باز رست
مرد زندانی ز فکر حبس جست
این زمین و آسمان بس فراخ
سخت تنگ آمد به هنگام مناخ
جسم بند آمد فراخ وسخت تنگ
خندهٔ او گریه فخرش جمله ننگ