چون بلال از ضعف شد همچون هلال
رنگ مرگ افتاد بر روی بلال
در این شعر، بلال به شدت بیمار و در حال نزدیک شدن به مرگ است و احساساتی درباره زندگی و مرگ را بیان میکند. جفت او با نگرانی به او میگوید که در چنین حالتی غمگین است، اما بلال به او توضیح میدهد که مرگ به نوعی عیش و راحتی است. او در حالی که به زیباییهای طبیعت اشاره میکند، میگوید که تنها افرادی که روشن بینند، میتوانند زیبایی او را مشاهده کنند. همچنین بلال به جفتش میگوید که در سفر روحیاش به وطن واقعیاش میرود و به توصیف یک حلقه خاص از خدا میپردازد که در آن نور و صفای خاصی وجود دارد. در نهایت، او احساس میکند که خانه مادی خود را ترک میکند تا به جایگاهی بالاتر برسد و بر این باور است که با این انتقال، زندگیاش غنیتر خواهد شد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون بلال از ضعف شد همچون هلال
رنگ مرگ افتاد بر روی بلال
جفت او دیدش بگفتا وا حرب
پس بلالش گفت نه نه وا طرب
تا کنون اندر حرب بودم ز زیست
تو چه دانی مرگ چون عیشست و چیست
این همی گفت و رخش در عین گفت
نرگس و گلبرگ و لاله میشکفت
تاب رو و چشم پر انوار او
می گواهی داد بر گفتار او
هر سیه دل می سیه دیدی ورا
مردم دیده سیاه آمد چرا
مردم نادیده باشد رو سیاه
مردم دیده بود مرآت ماه
خود که بیند مردم دیدهٔ ترا
در جهان جز مردم دیدهفزا
چون به غیر مردم دیدهش ندید
پس به غیر او که در رنگش رسید
پس جز او جمله مقلد آمدند
در صفات مردم دیده بلند
گفت جفتش الفراق ای خوشخصال
گفت نه نه الوصالست الوصال
گفت جفت امشب غریبی میروی
از تبار و خویش غایب میشوی
گفت نه نه بلک امشب جان من
میرسد خود از غریبی در وطن
گفت رویت را کجا بینیم ما
گفت اندر حلقهٔ خاص خدا
حلقهٔ خاصش به تو پیوسته است
گر نظر بالا کنی نه سوی پست
اندر آن حلقه ز رب العالمین
نور میتابد چو در حلقه نگین
گفت ویران گشت این خانه دریغ
گفت اندر مه نگر منگر به میغ
کرد ویران تا کند معمورتر
قومم انبه بود و خانه مختصر