چون شنید اینها دوان شد تیز و تفت
بر در موسی کلیم الله رفت
داستان درباره شخصی است که به موسی کلیم الله (موسی پیامبر) میرسد و از او درخواست کمک میکند. او به خاک میافتد و از خوف به موسی میگوید که او نیاز به فریادرس دارد. موسی به او میگوید که باید خود را بفروشد و از او درخواست میکند که از دیگران ضرر نرساند. مرد گله میکند که او انسان نیکوکاری است و تقاضا دارد که از او به خوبی یاد کنند. موسی به او میگوید که برای افزایش دانش و آگاهیاش تلاش کند و ایمان را در خود زنده نگه دارد. در نهایت، مرد به دلیل اشتباهاتش به مجازات میافتد و موسی او را به فکر کردن درباره اعمالش میاندازد. او از زبان موسی نصیحتهایی میشنود و متوجه میشود که باید از مسیر نادرستش برگردد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون شنید اینها دوان شد تیز و تفت
بر در موسی کلیم الله رفت
رو همیمالید در خاک او ز بیم
که مرا فریاد رس زین ای کلیم
گفت رو بفروش خود را و بره
چونک استا گشتهای بر جه ز چه
بر مسلمانان زیان انداز تو
کیسه و همیانها را کن دوتو
من درون خشت دیدم این قضا
که در آیینه عیان شد مر ترا
عاقل اول بیند آخر را بدل
اندر آخر بیند از دانش مقل
باز زاری کرد کای نیکوخصال
مر مرا در سر مزن در رو ممال
از من آن آمد که بودم ناسزا
ناسزایم را تو ده حسن الجزا
گفت تیری جست از شست ای پسر
نیست سنت کآید آن واپس به سر
لیک در خواهم ز نیکوداوری
تا که ایمان آن زمان با خود بری
چونک ایمان برده باشی زندهای
چونک با ایمان روی پایندهای
هم در آن دم حال بر خواجه بگشت
تا دلش شوریده و آوردند طشت
شورش مرگست نه هیضهٔ طعام
قی چه سودت دارد ای بدبخت خام
چار کس بردند تا سوی وثاق
ساق میمالید او بر پشت ساق
پند موسی نشنوی شوخی کنی
خویشتن بر تیغ پولادی زنی
شرم ناید تیغ را از جان تو
آن تست این ای برادر آن تو