پس خروسش گفت تن زن غم مخور
که خدا بدهد عوض زینت دگر
در این شعر، خروس به سگی میگوید که نباید نگران غم از دست دادن اسب باشد، زیرا خداوند جایگزینی خواهد داد. خروس به سگ توصیه میکند که غم و اندوه را کنار بگذارد و به زندگی ادامه دهد. سگ اما متوجه میشود که او فقط دروغ میگوید و اسب به زودی از بین خواهد رفت. خروس میبیند که سگ در حال فروش اسب است و به او یادآوری میکند که ممکن است در آینده دیگر از سگها خبری نباشد. در نهایت، سگ به خروس میگوید که او بیصداقت و دروغگو است و از این وضعیت ناامید شده است. این داستان به تنهایی و فریبهای زندگی اشاره دارد و جایگزینی ناپایدار در زندگی را به تصویر میکشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پس خروسش گفت تن زن غم مخور
که خدا بدهد عوض زینت دگر
اسپ این خواجه سقط خواهد شدن
روز فردا سیر خور کم کن حزن
مر سگان را عید باشد مرگ اسپ
روزی وافر بود بی جهد و کسپ
اسپ را بفروخت چون بشنید مرد
پیش سگ شد آن خروسش رویزرد
روز دیگر همچنان نان را ربود
آن خروس و سگ برو لب بر گشود
کای خروس عشوهده چند این دروغ
ظالمی و کاذبی و بی فروغ
اسپ کش گفتی سقط گردد کجاست
کور اخترگوی و محرومی ز راست
گفت او را آن خروس با خبر
که سقط شد اسپ او جای دگر
اسپ را بفروخت و جست او از زیان
آن زیان انداخت او بر دیگران
لیک فردا استرش گردد سقط
مر سگان را باشد آن نعمت فقط
زود استر را فروشید آن حریص
یافت از غم وز زیان آن دم محیص
روز ثالث گفت سگ با آن خروس
ای امیر کاذبان با طبل و کوس
گفت او بفروخت استر را شتاب
گفت فردایش غلام آید مصاب
چون غلام او بمیرد نانها
بر سگ و خواهنده ریزند اقربا
این شنید و آن غلامش را فروخت
رست از خسران و رخ را بر فروخت
شکرها میکرد و شادیها که من
رستم از سه واقعه اندر زمن
تا زبان مرغ و سگ آموختم
دیدهٔ سوء القضا را دوختم
روز دیگر آن سگ محروم گفت
کای خروس ژاژخا کو طاق و جفت