دفتر سوم

بخش ۱۴۹ - مشک آن غلام ازغیب پر آب کردن بمعجزه و آن غلام سیاه را سپیدرو کردن باذن الله تعالی

سرودهٔ مولانا
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

ای غلام اکنون تو پر بین مشک خود

تا نگویی درشکایت نیک و بد

۲

آن سیه حیران شد از برهان او

می‌دمید از لامکان ایمان او

۳

چشمه‌ای دید از هوا ریزان شده

مشک او روپوش فیض آن شده

۴

زان نظر روپوشها هم بر درید

تا معین چشمهٔ غیبی بدید

۵

چشمها پر آب کرد آن دم غلام

شد فراموشش ز خواجه وز مقام

۶

دست و پایش ماند از رفتن به راه

زلزله افکند در جانش اله

۷

باز بهر مصلحت بازش کشید

که به خویش آ باز رو ای مستفید

۸

وقت حیرت نیست حیرت پیش تست

این زمان در ره در آ چالاک و چست

۹

دستهای مصطفی بر رو نهاد

بوسه‌های عاشقانه بس بداد

۱۰

مصطفی دست مبارک بر رخش

آن زمان مالید و کرد او فرخش

۱۱

شد سپید آن زنگی و زادهٔ حبش

همچو بدر و روز روشن شد شبش

۱۲

یوسفی شد در جمال و در دلال

گفتش اکنون رو بده وا گوی حال

۱۳

او همی‌شد بی سر و بی پای مست

پای می‌نشناخت در رفتن ز دست

۱۴

پس بیامد با دو مشک پر روان

سوی خواجه از نواحی کاروان

بازگشت به سروده‌های مولانا