انبیا گفتند فال زشت و بد
از میان جانتان دارد مدد
در این شعر، انبیا به بد بودن فال و پیشگوییهای زشت اشاره میکنند و میگویند که اگر در خطر باشی، آگاهی و مهربانی الهی تو را از آن خطر آگاه میکند. آنها به مردم میآموزند که اگر کسی نگرانی یا پیشگویی بدی برایشان کرد، نباید به آن اعتماد کنند، زیرا مهمترین چیز این است که نبیها از عالم غیب آگاه هستند و میتوانند انسان را از خطر نجات دهند. شاعر همچنین میگوید اگر پزشک یا منجم به شما نصیحتی کردند، باید به آن گوش داد و از آنها درس گرفت. همچنین به این نکته اشاره میشود که اگر شخصی به دیگری بدی کند، در نهایت خود را در درد و رنج میاندازد. نهایتاً، شاعر به این نتیجه میرسد که رفتار خوب و نیک نسبت به دیگران، در نهایت نتیجه خوبی به همراه دارد و باید از کینه و رفتار بد دوری کرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
انبیا گفتند فال زشت و بد
از میان جانتان دارد مدد
گر تو جایی خفته باشی با خطر
اژدها در قصد تو از سوی سر
مهربانی مر ترا آگاه کرد
که بجه زود ار نه اژدرهات خورد
تو بگویی فال بد چون میزنی
فال چه بر جه ببین در روشنی
از میان فال بد من خود ترا
میرهانم میبرم سوی سرا
چون نبی آگه کنندهست از نهان
کو بدید آنچ ندید اهل جهان
گر طبیبی گویدت غوره مخور
که چنین رنجی بر آرد شور و شر
تو بگویی فال بد چون میزنی
پس تو ناصح را مثم میکنی
ور منجم گویدت کامروز هیچ
آنچنان کاری مکن اندر پسیچ
صد ره ار بینی دروغ اختری
یک دوباره راست آید میخری
این نجوم ما نشد هرگز خلاف
صحتش چون ماند از تو در غلاف
آن طبیب و آن منجم از گمان
میکنند آگاه و ما خود از عیان
دود میبینیم و آتش از کران
حمله میآرد به سوی منکران
تو همیگویی خمش کن زین مقال
که زیان ماست قال شومفال
ای که نصح ناصحان را نشنوی
فال بد با تست هر جا میروی
افعیی بر پشت تو بر میرود
او ز بامی بیندش آگه کند
گوییش خاموش غمگینم مکن
گوید او خوش باش خود رفت آن سخن
چون زند افعی دهان بر گردنت
تلخ گردد جمله شادی جستنت
پس بدو گویی همین بود ای فلان
چون بندریدی گریبان در فغان
یا ز بالایم تو سنگی میزدی
تا مرا آن جد نمودی و بدی
او بگوید زآنک میآزردهای
تو بگویی نیک شادم کردهای
گفت من کردم جوامردی بپند
تا رهانم من ترا زین خشک بند
از لئیمی حق آن نشناختی
مایهٔ ایذا و طغیان ساختی
این بود خوی لئیمان دنی
بد کند با تو چو نیکویی کنی
نفس را زین صبر میکن منحنیش
که لئیمست و نسازد نیکویش
با کریمی گر کنی احسان سزد
مر یکی را او عوض هفصد دهد
با لئیمی چون کنی قهر و جفا
بندهای گردد ترا بس با وفا
کافران کارند در نعمت جفا
باز در دوزخ نداشان ربنا