چون برون رفتند سوی آن درخت
گفت دستش را سپس بندید سخت
در این داستان، فردی به درختی میرود و تصمیم میگیرد که دستی را محکم ببندد تا گناه و جرم شخصی را شناسایی کند. او به یک سگ اشاره میکند که جد او را کشته و میگوید این سگ غلامی از خواجه است. خواجه را کشته و مال او را بردهاند و خداوند حال او را آشکار کرده است. او به جفای خواجه نسبت به همسرش اشاره میکند و میگوید هرچه از آنها به دنیا آمده، باید وارث خود باشند. شخصی سپس شکایت میکند و با کارد به زمین میزند و مسأله را پیچیده میکند. در نهایت، عدهای در زمان شکافتن زمین به هیجان میآیند و فردی درخواست میکند تا حقش را بگیرد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
چون برون رفتند سوی آن درخت
گفت دستش را سپس بندید سخت
تا گناه و جرم او پیدا کنم
تا لوای عدل بر صحرا زنم
گفت ای سگ جد او را کشتهای
تو غلامی خواجه زین رو گشتهای
خواجه را کشتی و بردی مال او
کرد یزدان آشکارا حال او
آن زنت او را کنیزک بوده است
با همین خواجه جفا بنموده است
هر چه زو زایید ماده یا که نر
ملک وارث باشد آنها سر بهسر
تو غلامی کسب و کارت ملک اوست
شرع جستی شرع بستان رو نکوست
خواجه را کشتی باستم زار زار
هم برینجا خواجه گویان زینهار
کارد از اشتاب کردی زیر خاک
از خیالی که بدیدی سهمناک
نک سرش با کارد در زیر زمین
باز کاوید این زمین را همچنین
نام این سگ هم نبشته کارد بر
کرد با خواجه چنین مکر و ضرر
همچنان کردند چون بشکافتند
در زمین آن کارد و سر را یافتند
ولوله در خلق افتاد آن زمان
هر یکی زنار ببرید از میان
بعد از آن گفتش بیا ای دادخواه
داد خود بستان بدان روی سیاه