بعد از آن داود گفتش کای عنود
جمله مال خویش او را بخش زود
در این متن، داود به عنود (شخصی ظالم) میگوید که باید از اموال خود به مردم کمک کند، وگرنه دچار مشکلات جدیتری خواهد شد. عنود در پاسخ به نصیحت داود، احساس عجز و ناله کرده و به خودکشی میپردازد. داود او را به نوعی زشتیهای درونش متوجه میکند و به او یادآوری میکند که بدبختیاش نتیجه ظلمهای خود اوست. مردم نیز به ملامت او پرداخته و میگویند که ظالم و مظلوم نمیتوانند یکدیگر را درک کنند، مگر اینکه خود را در جای دیگری بگذارند. داود به عنوان نبی و رهبری مهربان بر آن است که عدالت را برقرار کند و نمیخواهد بیگناهی را مورد ظلم قرار دهد. نهایتاً، گروهی از مردم به داود مراجعه کرده و از او درخواست راهنمایی و کمک میکنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بعد از آن داود گفتش کای عنود
جمله مال خویش او را بخش زود
ورنه کارت سخت گردد گفتمت
تا نگردد ظاهر از وی استمت
خاک بر سر کرد و جامه بر درید
که بههر دَم میکنی ظلمی مزید
یکدمی دیگر برین تشنیع راند
باز داودش به پیش خویش خواند
گفت چون بختت نبود ای بختکور
ظلمت آمد اندک اندک در ظهور
ریدهای آنگاه صدر و پیشگاه
ای دریغ از چون تو خر خاشاک و کاه
رو که فرزندان تو با جفت تو
بندگان او شدند افزون مگو
سنگ بر سینه همیزد با دو دست
میدوید از جهل خود بالا و پست
خلق هم اندر ملامت آمدند
کز ضمیر کار او غافل بدند
ظالم از مظلوم کی داند کسی
کو بود سخرهٔ هوا همچون خسی
ظالم از مظلوم آنکس پی برد
کو سَرِ نفس ظلوم خود بُرد
ورنه آن ظالم که نفس است از درون
خصم هر مظلوم باشد از جنون
سگ هماره حمله بر مسکین کند
تا تواند زخم بر مسکین زند
شرم شیران راست نه سگ را بدان
که نگیرد صید از همسایگان
عامهٔ مظلومکش، ظالمپرست
از کمین، سگشان سوی داود جست
روی در داود کردند آن فریق
کای نبی مجتبی بر ما شفیق
این نشاید از تو کین ظلمیست فاش
قهر کردی بیگناهی را بهلاش