گفت داودش خمش کن رو بهل
این مسلمان را ز گاوت کن بحل
دفتر سوم
در این شعر، داود از جوانی میخواهد که در برابر ظلم و بیعدالتی خموش نماند و به خدا اعتماد کند. او شکایت میکند که در پی او اقداماتی برای برقراری عدالت انجام خواهد شد و آوازه عدالت تا جایی پیش رفته که زمین و آسمان معطر شدهاند. او به سگان کور اشاره میکند که در برابر ظلم چشم بستهاند و این وضعیت را محکوم میکند. در نهایت، او از ظلم بهعنوان حالتی ناپسند یاد میکند و بر ضرورت صدای اعتراض در برابر آن تأکید میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گفت داودش خمش کن رو بهل
این مسلمان را ز گاوت کن بحل
چون خدا پوشید بر تو ای جوان
رو خمش کن حق ستاری بدان
گفت وا ویلی چه حکمست این چه داد
از پی من شرع نو خواهی نهاد
رفته است آوازهٔ عدلت چنان
که معطر شد زمین و آسمان
بر سگان کور این استم نرفت
زین تعدی سنگ و کُه بشکافت تفت
همچنین تشنیع میزد برملا
کالصلا هنگام ظلمست الصلا