یادم آمد آن حکایت کان فقیر
روز و شب میکرد افغان و نفیر
دفتر سوم
خلاصه داستان این است که یک فقیر به درگاه خدا دعا میکند تا روزی حلال بدون زحمت و تلاش به دست آورد. او در گذشته برای درخواستش از حق دعا کرده و حالا بعد از اینکه دعایش مستجاب شده، گاو صاحبش را کشته است. صاحب گاو به او اعتراض میکند و از او میخواهد که دلیل این کار را توضیح دهد. فقیر در جواب میگوید که او تنها به دنبال روزی حلال بوده و حالا به خاطر دعای قدیمیاش به این وضعیت رسیده است. در نهایت، صاحب گاو به شدت عصبانی میشود و به فقیر حمله میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
یادم آمد آن حکایت کان فقیر
روز و شب میکرد افغان و نفیر
وز خدا میخواست روزی حلال
بی شکار و رنج و کسب و انتقال
پیش ازین گفتیم بعضی حال او
لیک تعویق آمد و شد پنجتو
هم بگوییمش کجا خواهد گریخت
چون ز ابر فضل حق حکمت بریخت
صاحب گاوش بدید و گفت هین
ای بهظلمت گاو من گشته رهین
هین چرا کُشتی بگو گاو مرا
ابله طرار انصاف اندر آ
گفت من روزی ز حق میخواستم
قبله را از لابه میآراستم
آن دعای کهنهام شد مستجاب
روزی من بود کشتم نک جواب
او ز خشم آمد گریبانش گرفت
چند مشتی زد به رویش ناشکفت