باز میدیدم که میشد هفت، یک
میشکافد نور او جیب فلک
شاعر در این اشعار تجربهای عمیق از سیر و سلوک معنوی را توصیف میکند. او در جستجوی حقیقت و درک عمیقتری از وجود به سر میبرد. در این مسیر، با نور الهی و شمعهایی که نماد حقیقت و آگاهی هستند، روبهرو میشود. او به حالتی از حیرت و مستی دست مییابد که در آن خویشتن را گم کرده و به عمق وجود و الهیت میرسد. در لحظاتی از بیخودی و بیعقلی، فهم عمیق و تجربههای روحانی را در مییابد که فراتر از کلمات است و نمیتوان آن را با زبان بیان کرد. در پایان، دوباره به هوش میآید اما احساس میکند که در یک حالت خاص و غیرعادی قرار دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
باز میدیدم که میشد هفت، یک
میشکافد نور او جیب فلک
باز آن یک، بار دیگر هفت شد
مستی و حیرانی من زفت شد
اتصالاتی میان شمعها
که نیاید بر زبان و گفت ما
آنک یک دیدن کند ادراک آن
سالها نتوان نمودن از زبان
آنک یک دم بیندش ادراک هوش
سالها نتوان شنودن آن بگوش
چونک پایانی ندارد رو الیک
زانک لا احصی ثناء ما علیک
پیشتر رفتم دوان کان شمعها
تا چه چیزست از نشان کبریا
میشدم بی خویش و مدهوش و خراب
تا بیفتادم ز تعجیل و شتاب
ساعتی بیهوش و بیعقل اندرین
اوفتادم بر سر خاک زمین
باز با هوش آمدم برخاستم
در روش گویی نه سر نه پاستم