بیست از دزدان بدند آنجا و بیش
بخش میکردند مسروقات خویش
در این شعر، داستان گروهی از دزدان روایت میشود که در حال تقسیم مسروقات خود هستند. شحنه (پلیس) از وجود آنها آگاه میشود و به سمت آنها میرود. در این بین، دست زاهدی نیز به طور نادانسته از بدنش بریده میشود. شحنه با دیدن وضعیت زاهد، از او عذرخواهی میکند و متوجه میشود که او به دلیل اقدام نادرست و شکستن حرمت ایمان زاهد، مستحق این عذاب است. زاهد در حالی که متوجه گناه خود میشود، از او میخواهد تا دستش را حلال کند. در اینجا زاهد به جنبههای مختلف زندگی و مشکلاتی که انسانها با آن روبهرو میشوند، اشاره میکند. او از مشکلات مرغها، ماهیها و قاضیها صحبت میکند که هر کدام در شرایط خاصی گرفتارند. سپس به بایزید اشاره میشود که به خاطر خویشتنداری در نماز و پرهیز از آب، به مقام والایی دست مییابد. در نهایت، زاهد به خاطر مصیبتهایی که متوجه او شده، مشهور میشود و نامش در بین مردم به عنوان "شیخ اقطع" معروف میگردد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بیست از دزدان بدند آنجا و بیش
بخش میکردند مسروقات خویش
شحنه را غماز آگه کرده بود
مردم شحنه بر افتادند زود
هم بدانجا پای چپ و دست راست
جمله را ببرید و غوغایی بخاست
دست زاهد هم بریده شد غلط
پاش را میخواست هم کردن سقط
در زمان آمد سواری بس گزین
بانگ بر زد بر عوان کای سگ ببین
این فلان شیخست از ابدال خدا
دست او را تو چرا کردی جدا
آن عوان بدرید جامه تیز رفت
پیش شحنه داد آگاهیش تفت
شحنه آمد پا برهنه عذرخواه
که ندانستم خدا بر من گواه
هین بحل کن مر مرا زین کار زشت
ای کریم و سرور اهل بهشت
گفت میدانم سبب این نیش را
میشناسم من گناه خویش را
من شکستم حرمت ایمان او
پس یمینم برد دادستان او
من شکستم عهد و دانستم بَدست
تا رسید آن شومی جرات بِهدَست
دست ما و پای ما و مغز و پوست
باد ای والی فدای حکم دوست
قسم من بود این تو را کردم حلال
تو ندانستی تو را نبود وبال
و آنک او دانست او فرمانرواست
با خدا سامانِ پیچیدن کجاست
ای بسا مرغی پریده دانهجو
که بریده حلق او هم حلق او
ای بسا مرغی ز معده وز مغص
بر کنار بام محبوس قفس
ای بسا ماهی در آب دوردست
گشته از حرص گلو ماخوذ شست
ای بسا مستور در پرده بده
شومی فرج و گلو رسوا شده
ای بسا قاضی حبر نیکخو
از گلو و رشوتی او زردرو
بلک در هاروت و ماروت آن شراب
از عروج چرخشان شد سد باب
بایزید از بهر این کرد احتراز
دید در خود کاهلی اندر نماز
از سبب اندیشه کرد آن ذو لباب
دید علت خوردن بسیار از آب
گفت تا سالی نخواهم خورد آب
آنچنان کرد و خدایش داد تاب
این کمینه جهد او بد بهر دین
گشت او سلطان و قطب العارفین
چون بریده شد برای حلق دست
مرد زاهد را دَرِ شکوی ببست
شیخ اقطع گشت نامش پیش خلق
کرد معروفش بدین آفات حلق