آن یکی آمد به پیش زرگری
که ترازو ده که بر سنجم زری
در این شعر، شخصی به زرگر میگوید که ترازویی برای وزن کردن طلا میخواهد. زرگر در جواب توضیح میدهد که او ابزارهای مورد نیاز را ندارد و به مزاح میگوید که بهتر است به جای این درخواستها، حواسش را جمع کند. فرد به زرگر میگوید که او کور نیست و میفهمد، اما زرگر به او هشدار میدهد که سنجش او ممکن است نادرست باشد چون خود طلا ممکن است دارای نقص باشد. در نهایت، سخن پایانی این است که بهتر است فرد از این محل برود و به جای دیگری مراجعه کند. شعر به نوعی به انتقاد از بیتوجهی و عدم دقت در سنجش و قضاوت اشاره دارد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن یکی آمد به پیش زرگری
که ترازو ده که بر سنجم زری
گفت خواجه رو مرا غربال نیست
گفت میزان ده برین تسخر مهایست
گفت جاروبی ندارم در دکان
گفت بس بس این مضاحک را بمان
من ترازویی که میخواهم بده
خویشتن را کر مکن هر سو مجه
گفت بشنیدم سخن کر نیستم
تا نپنداری که بی معنیستم
این شنیدم لیک پیری مرتعش
دست لرزان جسم تو نامنتعش
وان زر تو هم قراضهٔ خرد مرد
دست لرزد پس بریزد زر خرد
پس بگویی خواجه جاروبی بیار
تا بجویم زر خود را در غبار
چون بروبی خاک را جمع آوری
گوییم غلبیر خواهم ای جری
من ز اول دیدم آخر را تمام
جای دیگر رو ازینجا والسلام