جامه خواب آورد و گسترد آن عجوز
گفت امکان نه و باطن پر ز سوز
در این متن شاعر از بیتوجهی به احساسات و افکار خود سخن میگوید. او اشاره میکند که وقتی به چیزی میاندیشد، درد و رنجی به سراغش میآید و او را از نظر روحی رنجور میکند. به نظر میرسد که او در تقلای پذیرش یک حقیقت درونی است که میتواند او را رنج دهد، اما به آن اعتراف نمیکند. در عین حال، تصاویری از کودکان به نمایش میگذارد که در حین درس خواندن، از این ماجرا بیخبر هستند. در نهایت، او به نتیجه میرسد که خود و دیگران به دلیل وضعیت بدی که در آن هستند، باید به خودشان نگاه کنند و به ریشه مشکلاتشان پی ببرند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
جامه خواب آورد و گسترد آن عجوز
گفت امکان نه و باطن پر ز سوز
گر بگویم متهم دارد مرا
ور نگویم جد شود این ماجرا
فال بد رنجور گرداند همی
آدمی را که نبودستش غمی
قول پیغامبر قبوله یفرض
ان تمارضتم لدینا تمرضوا
گر بگویم او خیالی بر زند
فعل دارد زن که خلوت میکند
مر مرا از خانه بیرون میکند
بهر فسقی فعل و افسون میکند
جامه خوابش کرد و استاد اوفتاد
آه آه و ناله از وی میبزاد
کودکان آنجا نشستند و نهان
درس میخواندند با صد اندهان
کین همه کردیم و ما زندانییم
بد بنایی بود ما بد بانییم