روز گشت و آمدند آن کودکان
بر همین فکرت ز خانه تا دکان
در این داستان، کودکان به دکان رفتند و در انتظار ورود یار مصری بودند. استادان هم بیرون منتظر بودند. وقتی یار وارد شد، به استاد سلام کرد و استاد گفت که رنجی ندارد و از او خواست که بنشیند. اما یار از درون خود با برخی از افکار و اوهام درگیر شد و با ورود شخص دیگری، این اوهام بیشتر و زیباتر شد، به طوری که او در حالتی از شگفتی و تفکر باقی ماند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
روز گشت و آمدند آن کودکان
بر همین فکرت ز خانه تا دکان
جمله اِستادند بیرون منتظر
تا درآید اول آن یار مصر
زانک منبع او بُدست این رای را
سَر امام آید همیشه پای را
ای مقلد تو مجو بیشی بر آن
کو بود منبع ز نور آسمان
او در آمد گفت اُستا را سلام
خیر باشد رنگ رویت زردفام
گفت استا نیست رنجی مر مرا
تو برو بنشین مگو یاوه هلا
نفی کرد اما غبارِ وهمِ بَد
اندکی اندر دلش ناگاه زد
اندر آمد دیگری گفت این چنین
اندکی آن وهم افزون شد بدین
همچنین تا وهم او قوت گرفت
ماند اندر حال خود بس در شگفت