تا که روزی ناگهان در چاشتگاه
این دعا میکرد با زاری و آه
دفتر سوم
روزی در وقت ناهار، شخصی با زاری دعا میکرد. ناگهان گاوی به خانهاش وارد شد و درب و کلید را شکست. مرد برای جلوگیری از گاو تلاش کرد، ولی در نهایت گلوی گاو را برید و سرش را به سمت قصاب برد تا سریعاً پوستش را بکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا که روزی ناگهان در چاشتگاه
این دعا میکرد با زاری و آه
ناگهان در خانهاش گاوی دوید
شاخ زد بشکست دربند و کلید
گاو گستاخ اندر آن خانه بجست
مرد در جست و قوائمهاش بست
پس گلوی گاو ببرید آن زمان
بی توقف بی تامل بی امان
چون سرش ببرید شد سوی قصاب
تا اهابش بر کند در دم شتاب