در صحابه کم بدی حافظ کسی
گرچه شوقی بود جانشان را بسی
این شعر به بررسی رابطه عشق و دانش میپردازد. شاعر به این نکته اشاره دارد که در بین صحابه (یعنی دوستان و همراهان) عشق و شوقی وجود دارد که روح را زنده میکند. او میگوید وقتی مغز (دانش و فهم) عمیقتر میشود، پوستهها (ظاهر و سطحیگری) نازکتر میشود. علاقمندان به محبوب واقعی، در اثر عشق خود میسوزند و این عشق مانع از سطحیفکری میگردد. همچنین تصریح میکند که در عشق واقعی، تلاش برای کسب علم و دانش تبدیل به یک ضرورت میشود و جستجوی علم پس از جذب به معشوق، بیفایده خواهد بود. در نهایت، شاعر به این اشاره میکند که واقعیات عمیقتر از الفاظ و ظواهر هستند و انسانهای واقعی، در درک عمیق علم و عشق، به درک و پذیرش درست از حقیقت میرسند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
در صحابه کم بدی حافظ کسی
گرچه شوقی بود جانشان را بسی
زانک چون مغزش در آگند و رسید
پوستها شد بس رقیق و واکفید
قشر جوز و فستق و بادام هم
مغز چون آگندشان شد پوست کم
مغز علم افزود کم شد پوستش
زانک عاشق را بسوزد دوستش
وصف مطلوبی چو ضد طالبیست
وحی و برق نور سوزندهٔ نبیست
چون تجلی کرد اوصاف قدیم
پس بسوزد وصف حادث را گلیم
ربع قرآن هر که را محفوظ بود
جل فینا از صحابه میشنود
جمع صورت با چنین معنی ژرف
نیست ممکن جز ز سلطانی شگرف
در چنین مستی مراعات ادب
خود نباشد ور بود باشد عجب
اندر استغنا مراعات نیاز
جمع ضدینست چون گرد و دراز
خود عصا معشوق عمیان میبود
کور خود صندوق قرآن میبود
گفت کوران خود صنادیقند پر
از حروف مصحف و ذکر و نذر
باز صندوقی پر از قرآن به است
زانک صندوقی بود خالی بدست
باز صندوقی که خالی شد ز بار
به ز صندوقی که پر موشست و مار
حاصل اندر وصل چون افتاد مرد
گشت دلاله به پیش مرد سرد
چون به مطلوبت رسیدی ای ملیح
شد طلب کاری علم اکنون قبیح
چون شدی بر بامهای آسمان
سرد باشد جست وجوی نردبان
جز برای یاری و تعلیم غیر
سرد باشد راه خیر از بعد خیر
آینهٔ روشن که شد صاف و ملی
جهل باشد بر نهادن صیقلی
پیش سلطان خوش نشسته در قبول
زشت باشد جستن نامه و رسول