آن یکی مرد دومو آمد شتاب
پیش یک آیینه دار مستطاب
در این متن، مردی به نزد یک آیینهدار میآید و میخواهد ریشش را به خاطر عروسیاش اصلاح کند. آیینهدار ریش او را تراشیده و بر او میگوید که باید انتخابی انجام دهد. سپس مرد دیگری به او سیلی میزند و میگوید که سوالی دارد. این مرد از او میپرسد که آیا سیلی از او بود یا از پشت سرش. اینجا ماجرای گفتگو به مسائلی از قبیل اندیشه، درد و عدم توجه به دردسرها کشیده میشود. در نهایت، یکی از آنها میگوید که کسی که درد ندارد، نباید به تفکر در مورد مسائل بیاهمیت بپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن یکی مرد دومو آمد شتاب
پیش یک آیینه دار مستطاب
گفت از ریشم سپیدی کن جدا
که عروس نو گزیدم ای فتی
ریش او ببرید و کل پیشش نهاد
گفت تو بگزین مرا کاری فتاد
این سؤال و آن جوابست آن گزین
که سر اینها ندارد درد دین
آن یکی زد سیلیی مر زید را
حمله کرد او هم برای کید را
گفت سیلیزن سؤالت میکنم
پس جوابم گوی وانگه میزنم
بر قفای تو زدم آمد طراق
یک سؤالی دارم اینجا در وفاق
این طراق از دست من بودست یا
از قفاگاه تو ای فخر کیا
گفت از درد این فراغت نیستم
که درین فکر و تفکر بیستم
تو که بیدردی همی اندیش این
نیست صاحبدرد را این فکر هین