شب برفت و او بر آن درگاه خفت
نیمشب آمد پی دیدنش جفت
در شب، مردی در درگاه خوابیده بود و نیمهشب زن نزد او آمد و لبانش را بوسید. او از خواب بیدار شد و زن را بهخوبی دید. زن از عشق و قضا و قدر الهی به او گفت و او نیز او را به آغوش کشید. اما مرد گفت که این عمل درست نیست و به تشبیه او گفت که چون باران و زمین موسی هستیم و در بازی شطرنج شاه و مات هستیم. او از اعتمادی که با هم دارند سخن میگوید و به این فکر میکند که نباید احساسات زودگذر بر زندگیشان تأثیر بگذارد، زیرا این احساسات شبیه ترس فرعون از حقیقت است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
شب برفت و او بر آن درگاه خفت
نیمشب آمد پی دیدنش جفت
زن برو افتاد و بوسید آن لبش
بر جهانیدش ز خواب اندر شبش
گشت بیدار او و زن را دید خوش
بوسه باران کرده از لب بر لبش
گفت عمران این زمان چون آمدی
گفت از شوق و قضای ایزدی
در کشیدش در کنار از مهر مرد
بر نیامد با خود آن دم در نبرد
جفت شد با او امانت را سپرد
پس بگفت ای زن نه این کاریست خرد
آهنی بر سنگ زد زاد آتشی
آتشی از شاه و ملکش کینکشی
من چو ابرم تو زمین موسی نبات
حق شه شطرنج و ما ماتیم مات
مات و بُرد از شاه میدان ای عروس
آن مدان از ما مکن بر ما فسوس
آنچ این فرعون میترسد ازو
هست شد این دم که گشتم جفت تو