پیش ازین زان گفته بودیم اندکی
خود چه گوییم از هزارانش یکی
در این متن، شاعر به افکار عمیق و فلسفی درباره مستی و حقیقت میپردازد. او اشاره میکند که ما تنها میتوانیم از یک جنبه از هزاران موضوع صحبت کنیم و میخواهد تا به تجزیه و تحلیل وضعیت روحانی انسانها بپردازد. متن به مستی ناشی از مشاهده عجایب الهی و تأثیر آن بر جان انسانها اشاره دارد؛ مستیای که منجر به بیخبری از دامهای شر و فریب میشود. شاعر با استفاده از تشبیهاتی مانند بز کوهی و صیادان، نشان میدهد که چگونه انسانها در پی لذتها و خواستههای نفسانی خود میتوانند به خطراتی بزرگ دچار شوند. او به اهمیت هشیاری و پرهیز در برابر وسوسهها و اوهام بیپایان دنیوی اشاره دارد و بر این نکته تأکید میکند که تنها با بصیرت و توجه میتوان از خطرات موجود در زندگی رهایی یافت. در نهایت، متن به وجود قضا و قدر الهی اشاره دارد که سرنوشت انسانها را رقم میزند و اعلام میکند که تنها بندگانی که از خود رستهاند و تحت عنایت الهی قرار دارند، میتوانند در مسیر درست قدم بردارند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
پیش ازین زان گفته بودیم اندکی
خود چه گوییم از هزارانش یکی
خواستم گفتن در آن تحقیقها
تا کنون وا ماند از تعویقها
حملهٔ دیگر ز بسیارش قلیل
گفته آید شرح یک عضوی ز پیل
گوش کن هاروت را ماروت را
ای غلام و چاکران ما روت را
مست بودند از تماشای اله
وز عجایبهای استدراج شاه
این چنین مستیست ز استدراج حق
تا چه مستیها کند معراج حق
دانهٔ دامش چنین مستی نمود
خوان انعامش چهها داند گشود
مست بودند و رهیده از کمند
های هوی عاشقانه میزدند
یک کمین و امتحان در راه بود
صرصرش چون کاه کُه را میربود
امتحان میکردشان زیر و زبر
کی بود سرمست را زینها خبر
خندق و میدان بپیش او یکیست
چاه و خندق پیش او خوش مسلکیست
آن بز کوهی بر آن کوه بلند
بر دود از بهر خوردی بیگزند
تا علف چیند ببیند ناگهان
بازیی دیگر ز حکم آسمان
بر کُهی دیگر بر اندازد نظر
ماده بز بیند بر آن کوه دگر
چشم او تاریک گردد در زمان
بر جهد سرمست زین کُه تا بِدان
آنچنان نزدیک بنماید ورا
که دویدن گرد بالوعهٔ سرا
آن هزاران گز دو گز بنمایدش
تا ز مستی میل جستن آیدش
چونک بجهد در فتد اندر میان
در میان هر دو کوه بی امان
او ز صیادان به کُه بگریخته
خود پناهش خون او را ریخته
شسته صیادان میان آن دو کوه
انتظار این قضای با شکوه
باشد اغلب صید این بز همچنین
ورنه چالاکست و چست و خصمبین
رستم ارچه با سر و سبلت بود
دام پاگیرش یقین شهوت بود
همچو من از مستی شهوت ببر
مستی شهوت ببین اندر شتر
باز این مستی شهوت در جهان
پیش مستی ملک دان مستهان
مستی آن مستی این بشکند
او به شهوت التفاتی کی کند
آب شیرین تا نخوردی آب شور
خوش بود خوش چون درون دیده نور
قطرهای از بادههای آسمان
بر کند جان را ز می وز ساقیان
تا چه مستیها بود املاک را
وز جلالت روحهای پاک را
که به بوی دل در آن می بستهاند
خم بادهٔ این جهان بشکستهاند
جز مگر آنها که نومیدند و دور
همچو کفاری نهفته در قبور
ناامید از هر دو عالم گشتهاند
خارهای بینهایت کشتهاند
پس ز مستیها بگفتند ای دریغ
بر زمین باران بدادیمی چو میغ
گستریدیمی درین بیداد جا
عدل و انصاف و عبادات و وفا
این بگفتند و قضا میگفت بیست
پیش پاتان دام ناپیدا بسیست
هین مدو گستاخ در دشت بلا
هین مران کورانه اندر کربلا
که ز موی و استخوان هالکان
مینیابد راه، پای سالکان
جملهٔ راه استخوان و موی و پی
بس که تیغ قهر لاشی کرد شی
گفت حق که بندگان جفت عون
بر زمین آهسته میرانند و هون
پا برهنه چون رود در خارزار
جز به وقفه و فکرت و پرهیزگار
این قضا میگفت لیکن گوششان
بسته بود اندر حجاب جوششان
چشمها و گوشها را بستهاند
جز مر آنها را که از خود رستهاند
جز عنایت که گشاید چشم را
جز محبت که نشاند خشم را
جهد بی توفیق خود کس را مباد
در جهان والله اعلم بالسداد