باز گوید بط را کز آب خیز
تا ببینی دشتها را قندریز
در این متن، گفتگویی بین یک باز و یک بط وجود دارد. بط به باز میگوید که از آب خارج نشود زیرا آب برای آنها امنیت و آرامش است. باز اما به بط هشدار میدهد که نزد دیوها نروند و به او پیشنهاد نمیدهد. باز به بط میفهماند که زندگی در این حصار آبی بهتر از تجربههای خطرناک است. سپس خواجه حازم که در این گفتگو حاضر است، به دیو میگوید که مشغول امور مهمی است و نمیتواند به درخواست دیو پاسخ دهد. او به مشکلاتی که در انتظارش است، اشاره میکند و میگوید که نمیتواند به راحتی با سلطان مواجه شود. در ادامه، به قضا و تقدیر الهی اشاره میشود و گفته میشود که هیچکس نمیتواند از دست تقدیر فرار کند. همه چیز در دنیا تحت تأثیر قضا و حکم خداوند است و انسانها نمیتوانند از آن بگریزند. اشاره میشود که همه اجزا از خاک به آسمان میروند و سرنوشت هر چیزی در دست خداوند است. در نهایت، به این نکته اشاره میشود که تنها راه نجات از قضا، توکل به خدا است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
باز گوید بط را کز آب خیز
تا ببینی دشتها را قندریز
بط عاقل گویدش ای باز دور
آب ما را حصن و امنست و سرور
دیو چون باز آمد ای بطان شتاب
هین به بیرون کم روید از حصن آب
باز را گویند رو رو باز گرد
از سر ما دست دار ای پایمرد
ما بری از دعوتت دعوت تو را
ما ننوشیم این دم تو کافرا
حصن ما را قند و قندستان تو را
من نخواهم هدیهات، بِستان تو را
چونک جان باشد نیاید لوت کم
چونک لشکر هست کم ناید علم
خواجهٔ حازم بسی عذر آورید
بس بهانه کرد با دیو مرید
گفت این دم کارها دارم مهم
گر بیایم آن نگردد منتظم
شاه کار نازکم فرموده است
ز انتظارم شاه شب نغنوده است
من نیارم ترک امر شاه کرد
من نتانم شد برِ شه رویزرد
هر صباح و هر مسا سرهنگ خاص
میرسد از من همیجوید مناص
تو روا داری که آیم سوی ده؟
تا در ابرو افکنَد سلطان گره؟
بعد از آن درمان خشمش چون کنم؟
زنده خود را زین مگر مدفون کنم
زین نمط او صد بهانه باز گفت
حیلهها با حکم حق نفتاد جفت
گر شود ذرات عالم حیلهپیچ
با قضای آسمان هیچند هیچ
چون گریزد این زمین از آسمان؟
چون کند او خویش را از وی نهان؟
هرچه آید ز آسمان سوی زمین
نه مفر دارد نه چاره نه کمین
آتش ار خورشید میبارد برو
او به پیش آتشش بنهاده رو
ور همی طوفان کند باران برو
شهرها را میکند ویران برو
او شده تسلیم او ایوبوار
که «اسیرم هرچه میخواهی ببار»
ای که جزو این زمینی سر مکش
چونک بینی حکم یزدان در مکش
چون خلقناکم شنودی من تراب
خاک باشی جست از تو رو متاب
بین که اندر خاک تخمی کاشتم
کرد خاکی و منش افراشتم
حملهٔ دیگر تو خاکی پیشه گیر
تا کنم بر جمله میرانت امیر
آب از بالا به پستی در رود
آنگه از پستی به بالا بر رود
گندم از بالا به زیر خاک شد
بعد از آن او خوشه و چالاک شد
دانهٔ هر میوه آمد در زمین
بعد از آن سرها بر آورد از دفین
اصل نعمتها ز گردون تا به خاک
زیر آمد شد غذای جان پاک
از تواضع چون ز گردون شد به زیر
گشت جزو آدمی حی دلیر
پس صفات آدمی شد آن جماد
بر فراز عرش پران گشت شاد
کز جهان زنده ز اول آمدیم
باز از پستی سوی بالا شدیم
جمله اجزا در تحرک در سکون
ناطقان که انا الیه راجعون
ذکر و تسبیحات اجزای نهان
غلغلی افکند اندر آسمان
چون قضا آهنگ نارنجات کرد
روستایی شهریی را مات کرد
با هزاران حزم خواجه مات شد
زان سفر در معرض آفات شد
اعتمادش بر ثبات خویش بود
گرچه کُه بُد نیم سیلش در ربود
چون قضا بیرون کند از چرخ سر
عاقلان گردند جمله کور و کر
ماهیان افتند از دریا برون
دام گیرد مرغ پران را زبون
تا پری و دیو در شیشه شود
بلک هاروتی به بابل در رود
جز کسی کاندر قضا اندر گریخت
خون او را هیچ تربیعی نریخت
غیر آن که در گریزی در قضا
هیچ حیله ندهدت از وی رها