دفتر سوم

بخش ۱۲ - بقیهٔ داستان رفتن خواجه به دعوت روستایی سوی ده

سرودهٔ مولانا
هوش مصنوعی

دربارهٔ این سروده

برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحه‌کلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.

۱

شد ز حد هین باز‌گرد ای یار گُرد

روستایی خواجه را بین خانه برد

۲

قصهٔ اهل سبا یک گوشه نه

آن بگو کان خواجه چون آمد به ده

۳

روستایی در تملق شیوه کرد

تا که حزم خواجه را کالیوه کرد

۴

از پیام اندر پیام او خیره شد

تا زلال حزم خواجه تیره شد

۵

هم ازینجا کودکانش در پسند

نرتع و نلعب به شادی می‌زدند

۶

همچو یوسف که‌ش ز تقدیر عجب

نرتع و نلعب ببرد از ظل اَب

۷

آن نه بازی‌، بلکه جانبازی‌ست آن

حیله و مکر و دغا‌سازی‌ست آن

۸

هرچه از یارت جدا اندازد آن

مشنو آن را کان زیان دارد زیان

۹

گر بود آن سودِ صد در صد‌، مگیر

بهر زر مگسل ز گنجور ای فقیر

۱۰

این شنو که چند یزدان زجر کرد

گفت اصحاب نبی را گرم و سرد

۱۱

زانک بر بانگ دهل در سال تنگ

جمعه را کردند باطل بی‌درنگ

۱۲

تا نباید دیگران ارزان خرند

زان جلب صرفه ز ما ایشان برند

۱۳

ماند پیغامبر به خلوت در نماز

با دو سه درویش ثابت پر نیاز

۱۴

گفت طبل و لهو و بازرگانیی

چونتان ببرید از ربانیی

۱۵

قد فضضتم نحو قمح هائما

ثم خلیتم نبیا قائما

۱۶

بهر گندم تخم باطل کاشتید

و آن رسول حق را بگذاشتید

۱۷

صحبت او «‌خیرٌ مِن لهو‌»ست و مال

بین که‌را بگذاشتی‌؟ چشمی بمال

۱۸

خود نشد حرص شما را این یقین

که منم رزاق و خیر الرازقین

۱۹

آنکه گندم را ز خود روزی دهد

کی توکّل‌هات را ضایع نهد‌؟

۲۰

از پی گندم جدا گشتی از آن

که فرستاده‌ست گندم ز آسمان

بازگشت به سروده‌های مولانا