تا یکی یاری ز یاران رسول
در دلش انکار آمد زان نکول
در این شعر، شاعر به نقد یاران رسول خدا میپردازد که در برابر ناپسندیها و کفرها دچار تردید شدهاند. او با بیانی تند و انتقادی به وضعیت آنها مینگرد و بر این باور است که آنان باید از ایمان خود دفاع کنند و نباید تحت تأثیر نفاق و خیانت دیگران قرار بگیرند. شاعر به ناپسندی و فساد در میان برخی یاران اشاره کرده و بر این موضوع تأکید میکند که آنگونه رفتارها باعث دوری از نور ایمان میشود. در نهایت، او به جستجوی حقیقت و حفظ اصول دینی تأکید میکند و از خدای خود میخواهد که او را در این مسیر یاری کند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تا یکی یاری ز یاران رسول
در دلش انکار آمد زان نکول
که چنین پیران با شیب و وقار
میکندشان این پیمبر شرمسار
کو کرم کو سترپوشی کو حیا
صد هزاران عیب پوشند انبیا
باز در دل زود استغفار کرد
تا نگردد ز اعتراض او رویزرد
شومی یاری اصحاب نفاق
کرد مؤمن را چو ایشان زشت و عاق
باز میزارید کای علام سر
مر مرا مگذار بر کفران مصر
دل به دستم نیست همچون دید چشم
ورنه دل را سوزمی این دم ز خشم
اندرین اندیشه خوابش در ربود
مسجد ایشانش پر سرگین نمود
سنگهاش اندر حدث جای تباه
میدمید از سنگها دود سیاه
دود در حلقش شد و حلقش بخست
از نهیب دود تلخ از خواب جست
در زمان در رو فتاد و میگریست
کای خدا اینها نشان منکریست
خلم بهتر از چنین حلم ای خدا
که کند از نور ایمانم جدا
گر بکاوی کوشش اهل مجاز
تو بتو گنده بود همچون پیاز
هر یکی از یکدگر بی مغزتر
صادقان را یک ز دیگر نغزتر
صد کمر آن قوم بسته بر قبا
بهر هدم مسجد اهل قبا
همچو آن اصحاب فیل اندر حبش
کعبهای کردند حق آتش زدش
قصد کعبه ساختند از انتقام
حالشان چون شد فرو خوان از کلام
مر سیهرویان دین را خود جهیز
نیست الا حیلت و مکر و ستیز
هر صحابی دید زان مسجد عیان
واقعه تا شد یقینشان سر آن
واقعات ار باز گویم یک بیک
پس یقین گردد صفا بر اهل شک
لیک میترسم ز کشف رازشان
نازنینانند و زیبد نازشان
شرع بی تقلید میپذرفتهاند
بی محک آن نقد را بگرفتهاند
حکمت قرآن چو ضالهٔ مؤمن است
هر کسی در ضالهٔ خود موقن است