تو چرا بیدار کردی مر مرا
دشمن بیداریی تو ای دغا
در این شعر، شاعر از کسی میپرسد که چرا او را بیدار کرده است، زیرا او را دشمن بیداری میداند. شاعر به این ویژگیهای او اشاره میکند که به مانند خشخاش خوابآور و مانند شراب عقل و دانش را از بین میبرد. او تأکید میکند که در جستجوی حقیقت است و میخواهد از هر کسی که احساس میکند مناسب است، بهرهبرداری کند. او به جستجوی چیزهای باارزش میپردازد و نمیخواهد درگیر خواستههای بیارزش شود. در نهایت، او به تأمل در مورد شیطان و فریبهای او میپردازد و از آنچه که میداند، استقامت نشان میدهد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
تو چرا بیدار کردی مر مرا
دشمن بیداریی تو ای دغا
همچو خشخاشی همه خواب آوری
همچو خمری عقل و دانش را بری
چارمیخت کردهام هین راست گو
راست را دانم تو حیلتها مجو
من ز هر کس آن طمع دارم که او
صاحب آن باشد اندر طبع و خو
من ز سرکه مینجویم شکری
مر مخنث را نگیرم لشکری
همچو گبران من نجویم از بتی
کو بود حق یا خود از حق آیتی
من ز سرگین مینجویم بوی مشک
من در آب جو نجویم خشت خشک
من ز شیطان این نجویم کوست غیر
کو مرا بیدار گرداند بخیر
گفت بسیار آن بلیس از مکر و غدر
میر ازو نشنید کرد استیز و صبر