آن یکی میگفت خواهم عاقلی
مشورت آرم بدو در مشکلی
دو نفر در حال گفتوگو هستند. یکی میگوید که میخواهد عاقل باشد و در مشکلات به دنبال مشورت است. دیگری پاسخ میدهد که در شهر آنها عاقلی جز مجنونها نیست. او توصیف میکند که مجنونها به مانند آتشاند و در دیوانگی خود، در واقع عاقلتر از دیگران هستند. اما او بر این نکته تأکید دارد که نباید به ظاهر دیوانگان توجه کرد، چرا که ممکن است درون آنها دانش و خرد نهفته باشد. سپس شاعر به فلسفه شناخت اشاره میکند و میگوید که فهم و دانایی باید با قلب و دید بصیرت به دست آید، نه تنها با چشم و ظاهر. کسی که درکی عمیق ندارد نمیتواند حقیقت را بشناسد، حتی اگر در کنار او باشد. واکنشها و شناخت عمیقترین انسانها میتواند پنهان بماند و فقط افرادی که به حقیقت نزدیک میشوند، میتوانند آنها را درک کنند. در نهایت، به محدودیتهای شناخت افراد کور ذهنی اشاره میکند که نمیتوانند از روی ظاهر، حقیقت را درک کنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن یکی میگفت خواهم عاقلی
مشورت آرم بدو در مشکلی
آن یکی گفتش که اندر شهر ما
نیست عاقل جز که آن مجنوننما
بر نیی گشته سواره نک فلان
میدواند در میان کودکان
صاحب رایست و آتشپارهای
آسمان قدرست و اختربارهای
فر او کروبیان را جان شدست
او درین دیوانگی پنهان شدست
لیک هر دیوانه را جان نشمری
سر منه گوساله را چون سامری
چون ولیی آشکارا با تو گفت
صد هزاران غیب و اسرار نهفت
مر ترا آن فهم و آن دانش نبود
وا ندانستی تو سرگین را ز عود
از جنون خود را ولی چون پرده ساخت
مر ورا ای کور کی خواهی شناخت
گر ترا بازست آن دیدهٔ یقین
زیر هر سنگی یکی سرهنگ بین
پیش آن چشمی که باز و رهبرست
هر گلیمی را کلیمی در برست
مر ولی را هم ولی شهره کند
هر که را او خواست با بهره کند
کس نداند از خرد او را شناخت
چونک او مر خویش را دیوانه ساخت
چون بدزدد دزد بینایی ز کور
هیچ یابد دزد را او در عبور
کور نشناسد که دزد او که بود
گرچه خود بر وی زند دزد عنود
چون گزد سگ کور صاحبژنده را
کی شناسد آن سگ درنده را