خانهای نو ساخت روزی نو مرید
پیر آمد خانهٔ او را بدید
در این داستان، یک مرید تازهکار خانهای نو میسازد و پیرمردی به دیدن او میآید. پیر به او میگوید که باید مریدش را امتحان کند و درباره روزنهای که به خانهاش ایجاد کرده میپرسد. مرید پاسخ میدهد که این روزنه برای ورود نور است، اما پیر به او میفهماند که این کار کافی نیست و باید مسیر را به گونهای انتخاب کند که صدای نماز را بشنود. سپس داستان به بایزید بسطامی میپردازد که در سفر است و در این سفر پیرمردی را ملاقات میکند که به او نکتههای عمیقی میآموزد. آن پیر به بایزید میگوید که ارزش واقعی درون انسانهاست و مهمتر از طواف کعبه، شناخت حقیقت درونی است. او به بایزید میگوید که حق و حقیقت در عمق جان انسانها نهفته است و هر کس که خدا را ببیند، حقیقت را در وجود او یافته است. این گفتگو به بایزید میآموزد که باید به عمق وجود خود نگاه کند و نور خدا را در وجود دیگران ببیند. داستان نشاندهنده اهمیت باطن و حقیقت در زندگی معنوی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
خانهای نو ساخت روزی نو مرید
پیر آمد خانهٔ او را بدید
گفت شیخ آن نو مرید خویش را
امتحان کرد آن نکو اندیش را
روزن از بهر چه کردی ای رفیق
گفت تا نور اندر آید زین طریق
گفت آن فرعست این باید نیاز
تا ازین ره بشنوی بانگ نماز
بایزید اندر سفر جستی بسی
تا بیابد خضر وقت خود کسی
دید پیری با قدی همچون هلال
دید در وی فر و گفتار رجال
دیده نابینا و دل چون آفتاب
همچو پیلی دیده هندستان به خواب
چشم بسته خفته بیند صد طرب
چون گشاید آن نبیند ای عجب
بس عجب در خواب روشن میشود
دل درون خواب روزن میشود
آنک بیدارست و بیند خواب خوش
عارفست او خاک او در دیدهکش
پیش او بنشست و میپرسید حال
یافتش درویش و هم صاحبعیال
گفت عزم تو کجا ای بایزید
رخت غربت را کجا خواهی کشید
گفت قصد کعبه دارم از پگه
گفت هین با خود چه داری زاد ره
گفت دارم از درم نقره دویست
نک ببسته سخت بر گوشهٔ ردیست
گفت طوفی کن بگردم هفت بار
وین نکوتر از طواف حج شمار
و آن درمها پیش من نه ای جواد
دان که حج کردی و حاصل شد مراد
عمره کردی عمر باقی یافتی
صاف گشتی بر صفا بشتافتی
حق آن حقی که جانت دیده است
که مرا بر بیت خود بگزیده است
کعبه هرچندی که خانهٔ بر اوست
خلقت من نیز خانهٔ سر اوست
تا بکرد آن خانه را در وی نرفت
واندرین خانه به جز آن حی نرفت
چون مرا دیدی خدا را دیدهای
گرد کعبهٔ صدق بر گردیدهای
خدمت من طاعت و حمد خداست
تا نپنداری که حق از من جداست
چشم نیکو باز کن در من نگر
تا ببینی نور حق اندر بشر
بایزید آن نکتهها را هوش داشت
همچو زرین حلقهاش در گوش داشت
آمد از وی بایزید اندر مزید
منتهی در منتها آخر رسید