آن حکیمی گفت دیدم هم تکی
در بیابان زاغ را با لکلکی
در این متن، حکیمی داستانی را روایت میکند که در بیابان با زاغ و لکلکی مواجه میشود. او به بررسی شباهتها و تفاوتهای این دو میپردازد. زاغ و لکلک هر دو نمادهای متفاوتی از موجودات دنیاییاند: لکلک نمایندهای از نور و علو، در حالی که زاغ نماد تاریکی و پستی است. حکیم در مییابد که هر یک از آنها خصوصیات ویژهای دارند و به رغم اینکه شبیه هماند، در واقع بسیار متفاوتاند. او همچنین به معانی معنوی این موجودات و ارتباط آنها با انسان و مقام او اشاره میکند، و یادآوری میکند که انسان باید از پلیدیها دوری کند و پاک بماند. در نهایت، این داستان به موضوع غیریت و تفاوتهای معنوی انسانها و موجودات دیگر میپردازد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن حکیمی گفت دیدم هم تکی
در بیابان زاغ را با لکلکی
در عجب ماندم بجستم حالشان
تا چه قدر مشترک یابم نشان
چون شدم نزدیک من حیران و دنگ
خود بدیدم هر دوان بودند لنگ
خاصه شهبازی که او عرشی بود
با یکی جغدی که او فرشی بود
آن یکی خورشید علیین بود
وین دگر خفاش کز سجین بود
آن یکی نوری ز هر عیبی بری
وین یکی کوری گدای هر دری
آن یکی ماهی که بر پروین زند
وین یکی کرمی که در سرگین زید
آن یکی یوسفرخی عیسینفس
وین یکی گرگی و یا خر با جرس
آن یکی پران شده در لامکان
وین یکی در کاهدان همچون سگان
با زبان معنوی گل با جعل
این همیگوید که ای گندهبغل
گر گریزانی ز گلشن بی گمان
هست آن نفرت کمال گلستان
غیرت من بر سر تو دورباش
میزند کای خس ازینجا دور باش
ور بیامیزی تو با من ای دنی
این گمان آید که از کان منی
بلبلان را جای میزیبد چمن
مر جعل را در چمین خوشتر وطن
حق مرا چون از پلیدی پاک داشت
چون سزد بر من پلیدی را گماشت
یک رگم زیشان بد و آن را برید
در من آن بدرگ کجا خواهد رسید
یک نشان آدم آن بود از ازل
که ملایک سر نهندش از محل
یک نشان دیگر آنک آن بلیس
ننهدش سر که منم شاه و رئیس
پس اگر ابلیس هم ساجد شدی
او نبودی آدم او غیری بدی
هم سجود هر ملک میزان اوست
هم جحود آن عدو برهان اوست
هم گواه اوست اقرار ملک
هم گواه اوست کفران سگک