گشت با عیسی یکی ابله رفیق
استخوانها دید در حفرهٔ عمیق
دفتر دوم
خلاصه داستان :شخصی نادان و ابله همسفر حضرت عیسی (ع) میشود. در راه، استخوانهای پوسیدهای را در یک گودال میبیند و از عیسی میخواهد که «اسم اعظم» (نام الهی که با آن مردگان را زنده میکرد) را به او بیاموزد تا او هم بتواند آن استخوانها را زنده کند.حضرت عیسی به او هشدار میدهد که این کارِ هر کسی نیست؛ زنده کردن مردگان به نَفَس پاک، سالها خودسازی و روحی فرشتهگونه نیاز دارد. عیسی به او میگوید: فرض کنیم تو عصای موسی را به دست گرفتی، اما آیا قدرت و معجزه دستِ موسی را هم داری؟اما مرد ابله دستبردار نیست و میگوید: «اگر من شایستگی ندارم، پس خودت آن نام را بر استخوانها بخوان تا زنده شوند.» عیسی متعجب میشود و به خدا راز و نیاز میکند که چرا این آدم نادان به جای درمان روحِ بیمار و مردهی خودش، به فکر زنده کردن استخوانهای بیگانه است؟ خداوند پاسخ میدهد که این فرد به خاطر ذات و نیت نادرستش، گرفتار گمراهی است و هر چه بکارد همان را درو میکند؛ او مانند کیمیای معکوس است که حتی اگر دست به گل بزند، برایش تبدیل به خار میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گشت با عیسی یکی ابله رفیق
استخوانها دید در حفرهٔ عمیق
گفت ای همراه آن نام سنی
که بدان مرده تو زنده میکنی
مر مرا آموز تا احسان کنم
استخوانها را بدان با جان کنم
گفت خامش کن که آن کار تو نیست
لایق انفاس و گفتار تو نیست
کان نَفَس خواهد ز باران پاکتر
وز فرشته در روش دراکتر
عمرها بایست تا دم پاک شد
تا امین مخزن افلاک شد
خود گرفتی این عصا در دست راست
دست را دستان موسی از کجاست
گفت اگر من نیستم اسرارخوان
هم تو بر خوان نام را بر استخوان
گفت عیسی یا رب این اسرار چیست
میل این ابله درین بیگار چیست
چون غم خود نیست این بیمار را
چون غم جان نیست این مردار را
مردهٔ خود را رها کردست او
مردهٔ بیگانه را جوید رفو
گفت حق ادبار اگر ادبارجوست
خار روییده جزای کشت اوست
آنک تخم خار کارد در جهان
هان و هان او را مجو در گلستان
گر گلی گیرد به کف خاری شود
ور سوی یاری رود ماری شود
کیمیای زهر و مارست آن شقی
بر خلاف کیمیای متقی