آتشی افتاد در عهد عمر
همچو چوب خشک میخورد او حجر
در عهد عمر آتش شدیدی به راه افتاد که خانهها و لانهها را در بر گرفت و نیمی از شهر را سوزاند. آب از ترس آتش فوران میکرد و مردم به کمک آتش میشتافتند. اما آتش نمیمرد و شعلههایش همچنان زیاد میشد. مردم به عمر گفتند که این آتش نمیتواند با آب خاموش شود. او توضیح داد که این آتش نتیجه بخیل بودن خودشان است و پیشنهاد کرد که به جای آتشسوزی، نان و غذا را با هم قسمت کنند و از بخل خود دست بردارند. عمر مردم را به یادآوری فضیلت سخاوت دعوت کرد و به آنان هشدار داد که عمل کرامت و نیکی باید به خاطر خدا باشد، نه برای فخر و ناز. او همچنین تأکید کرد که مردم باید از کینهورزی جدا شوند و با نیکان همنشینی کنند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آتشی افتاد در عهد عمر
همچو چوب خشک میخورد او حجر
در فتاد اندر بنا و خانهها
تا زد اندر پر مرغ و لانهها
نیم شهر از شعلهها آتش گرفت
آب میترسید از آن و میشکفت
مشکهای آب و سرکه میزدند
بر سر آتش کسان هوشمند
آتش از استیزه افزون میشدی
میرسید او را مدد از بی حدی
خلق آمد جانب عمر شتاب
کآتش ما مینمیرد هیچ از آب
گفت آن آتش ز آیات خداست
شعلهای از آتش بخل شماست
آب و سرکه چیست نان قسمت کنید
بخل بگذارید اگر آل منید
خلق گفتندش که در بگشودهایم
ما سخی و اهل فتوت بودهایم
گفت نان در رسم و عادت دادهاید
دست از بهر خدا نگشادهاید
بهر فخر و بهر بوش و بهر ناز
نه از برای ترس و تقوی و نیاز
مال تخمست و به هر شوره منه
تیغ را در دست هر رهزن مده
اهل دین را باز دان از اهل کین
همنشین حق بجو با او نشین
هر کسی بر قوم خود ایثار کرد
کاغَه پندارد که او خود کار کرد