بود لقمان پیش خواجهٔ خویشتن
در میان بندگانش خوارتن
دفتر اول
لقمان در بار خواجهای زندگی میکرد که غلامان را به باغ میفرستاد تا میوه بیاورند. لقمان که به عنوان یک شخص خردمند شناخته میشد، در تلاش بود تا به خواجه بفهماند که غلامان نمیتوانند از او تقلب کنند. خواجه به لقمان مشکوک شد و از او خواست تا خود را به آزمایش بگذارد. لقمان از خواجه خواست تا همه غلامان را امتحان کند و سیر شوند تا ببینند چه کسی در برابر آب حمیم و سختیها تسلیم میشود. وقتی غلامان با مشکلاتی مواجه شدند، برخی از آنها نتوانستند از خوی و طمع خود دست بکشند. لقمان در این ماجرا حکمتهایی را شرح میدهد، به انسانها توصیه میکند که به صفات و کنشهای خود توجه کنند و بپذیرند که هر چیزی باید به همان چیزی که شایستهاش است برسد. او بر این باور است که اگر فردی بخواهد نیکو شود، باید به نوع خود و به صفات پسندیده نزدیکتر شود. در نهایت، لقمان بر این نکته تأکید میکند که دریافت پند و عبرت از تجربیات زندگی بسیار مهم است و انسان باید در جستجوی حقیقت و خودشناسی باشد.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
بود لقمان پیش خواجهٔ خویشتن
در میان بندگانش خوارتن
میفرستاد او غلامان را به باغ
تا که میوه آیدش بهر فراغ
بود لقمان در غلامان چون طفیل
پر معانی تیرهصورت همچو لیل
آن غلامان میوههای جمع را
خوش بخوردند از نهیب طمع را
خواجه را گفتند لقمان خورد آن
خواجه بر لقمان ترش گشت و گران
چون تفحص کرد لقمان از سبب
در عتاب خواجهاش بگشاد لب
گفت لقمان سیدا پیش خدا
بندهٔ خاین نباشد مرتضی
امتحان کن جملهمان را ای کریم
سیرمان در ده تو از آب حمیم
بعد از آن ما را به صحرایی کلان
تو سواره ما پیاده میدوان
آنگهان بنگر تو بدکردار را
صنعهای کاشف الاسرار را
گشت ساقی خواجه از آب حمیم
مر غلامان را و خوردند آن ز بیم
بعد از آن میراندشان در دشتها
میدویدند آن نفر تحت و علا
قی در افتادند ایشان از عنا
آب میآورد زیشان میوهها
چون که لقمان را در آمد قی ز ناف
می بر آمد از درونش آب صاف
حکمت لقمان چو داند این نمود
پس چه باشد حکمت رب الوجود
یوم تبلی والسرائر کلها
بان منکم کامن لا یشتهی
چون سقوا ماء حمیما قطعت
جملة الاستار مما افضعت
نار زان آمد عذاب کافران
که حجر را نار باشد امتحان
آن دل چون سنگ را ما چند چند
نرم گفتیم و نمیپذرفت پند
ریش بد را داروی بد یافت رگ
مر سر خر را سر دندان سگ
الخبیثات الخبیثین حکمتست
زشت را هم زشت جفت و بابتست
پس تو هر جفتی که میخواهی برو
محو و همشکل و صفات او بشو
نور خواهی مستعد نور شو
دور خواهی خویش بین و دور شو
ور رهی خواهی ازین سجن خرب
سر مکش از دوست و اسجد واقترب