گفت یوسف هین بیاور ارمغان
او ز شرمِ این تقاضا زد فغان
دفتر اول
در این شعر یوسف از معشوقش میخواهد تا هدیهای بیاورد، اما معشوق به دلیل شرم از این درخواست، فغان میکند. یوسف در ادامه میگوید که هیچ هدیهای در نظرش به اندازه خود معشوق ارزشمند نیست و او حتی اگر جانش را نیز تقدیم کند، کم است. او به تشبیه آینه میپردازد و توضیح میدهد که آینه نمایانگر زیبایی و کمال است و فقط حسن معشوق را میتوان در آن دید. یوسف توضیح میدهد که نقص و کمال وجود دارد و باید نقصهای خود را شناخت تا به کمال رسید. او همچنین به این نکته اشاره میکند که درک کمال میتواند باعث اشتباه شود و انسانها باید از خودآگاهی و علم حقیقی برای شناساندن ضعفهایشان بهره ببرند. در نهایت، یوسف بر این نکته تأکید میکند که شناخت درونی و اصلاح خود، راهی به سوی کمال و دوری از خود فریبی است.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گفت یوسف هین بیاور ارمغان
او ز شرمِ این تقاضا زد فغان
گفت من چند ارمغان جستم ترا
ارمغانی در نظر نامد مرا
حبّهای را جانب کان چون برم
قطرهای را سوی عمّان چون برم
زیره را من سوی کرمان آورم
گر به پیش تو دل و جان آورم
نیست تخمی کاندرین انبار نیست
غیر حُسن تو که آن را یار نیست
لایق آن دیدم که من آیینهای
پیش تو آرم چو نور سینهای
تا ببینی روی خوب خود در آن
ای تو چون خورشید شمع آسمان
آینه آوردمت ای روشنی
تا چو بینی روی خود یادم کنی
آینه بیرون کشید او از بغل
خوب را آیینه باشد مُشتغَل
آینهٔ هستی چه باشد نیستی
نیستی بر، گر تو ابله نیستی
هستی اندر نیستی بتوان نمود
مالداران بر فقیر آرند جود
آینهٔ صافی نان خود گرسنهست
سوخته هم آینهٔ آتشزنهست
نیستی و نقص هر جایی که خاست
آینهٔ خوبی جمله پیشههاست
چونک جامه چست و دوزیده بود
مظهر فرهنگ درزی چون شود
ناتراشیده همی باید جذوع
تا دروگر اصل سازد یا فروع
خواجهٔ اشکستهبند آنجا رود
کاندر آنجا پای اشکسته بود
کی شود چون نیست رنجورِ نزار
آن جمالِ صنعت طب آشکار
خواری و دونی مسها بر ملا
گر نباشد کی نماید کیمیا
نقصها آیینهٔ وصف کمال
و آن حقارت آینهٔ عز و جلال
زانک ضد را ضد کند پیدا یقین
زانک با سرکه پدیدست انگبین
هر که نقص خویش را دید و شناخت
اندر استکمال خود دهاسپه تاخت
زان نمیپرد به سوی ذوالجلال
کو گمانی میبرد خود را کمال
علتی بتر ز پندار کمال
نیست اندر جان تو ای ذو دلال
از دل و از دیدهات بس خون رود
تا ز تو این معجبی بیرون شود
علت ابلیس انا خیری بُدست
وین مرض در نفس هر مخلوق هست
گرچه خود را بس شکسته بیند او
آب صافی دان و سرگین زیر جو
چون بشوراند ترا در امتحان
آب سرگین رنگ گردد در زمان
در تگ جو هست سرگین ای فتی
گرچه جو صافی نماید مر ترا
هست پیر راهدان پر فطن
باغهای نفس کل را جوی کَن
جوی خود را کی تواند پاک کرد
نافع از علم خدا شد علم مرد
کی تراشد تیغ دستهٔ خویش را
رو به جراحی سپار این ریش را
بر سر هر ریش جمع آمد مگس
تا نبیند قبح ریش خویش کس
آن مگس اندیشهها وان مال تو
ریش تو آن ظلمت احوال تو
ور نهد مرهم بر آن ریش تو پیر
آن زمان ساکن شود درد و نفیر
تا که پندارد که صحت یافتست
پرتو مرهم بر آنجا تافتست
هین ز مرهم سر مکش ای پشتریش
و آن ز پرتو دان مدان از اصل خویش