آن زمان حق بر عُمَر خوابی گماشت
تا که خویش از خواب نتوانست داشت
دفتر اول
در این شعر، شاعر به بیان تجربهای عمیق از خواب و بیداری میپردازد. شخصی در خواب فرو میرود و با نداهایی مواجه میشود که از منبعی آسمانی به او میرسد. او متوجه میشود که این ندا فراتر از زبان و فرهنگهای مختلف (مانند ترک و فارسی و عربی) است و همه قادر به درک آن هستند. حتی چوب و سنگ نیز به این ندا گوش میدهند. این تجربه بیانگر اثری از وجود و آگاهی است که از سرشت انسان و اشیاء نشأت میگیرد. شاعر در نهایت به این نکته اشاره میکند که آگاهی و وجود هر چیزی در نهایت از عدم ناشی میشود و این را به ما یادآوری میکند.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
آن زمان حق بر عُمَر خوابی گماشت
تا که خویش از خواب نتوانست داشت
در عجب افتاد کاین معهود نیست
این ز غیب افتاد، بیمقصود نیست
سر نهاد و خواب بردش خواب دید
کآمدش از حق ندا جانش شنید
آن ندایی کاصل هر بانگ و نواست
خود ندا آنست و این باقی صَداست
ترک و کرد و پارسیگو و عرب
فهم کرده آن ندا بیگوش و لب
خود چه جای ترک و تاجیکست و زنگ
فهم کرده است آن ندا را چوب و سنگ
هر دمی از وی همیآید اَلَست
جوهر و اَعراض میگردند هست
گر نمیآید بلی زایشان ولی
آمدنشان از عدم باشد بلی
زانچ گفتم من ز فهم سنگ و چوب
در بیانش قصهای هشدار خوب