کَردِ حق و کَردِ ما هر دو ببین
کَردِ ما را هست دان پیداست این
دفتر اول
این متن به بررسی رابطه حق (خدا) و افعال انسانها میپردازد. شاعر به این نکته اشاره دارد که تمام اعمال ما ناشی از خواست و اراده خداوند است و اگر چیزی رخ میدهد، دلیل آن باید به او نسبت داده شود. او به مثالی از گفتوگویی میان شیطان و آدم اشاره میکند. شیطان میگوید که او را گمراه کرده و آدم مسئولیت گناهش را میپذیرد. در ادامه، شاعر به مفهوم جبر و اختیار میپردازد و توضیح میدهد که چگونه هر شخصی باید در اعمال خود پاسخگو باشد، حتی اگر همه چیز تحت اراده خداوند باشد. در نهایت، شاعر به بحث عقل و جان میرسد و میگوید که شناخت عقل و تجربیات حسی با شناخت جان و حقیقت متفاوت است و در هر مورد باید به دقت توجه شود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
کَردِ حق و کَردِ ما هر دو ببین
کَردِ ما را هست دان پیداست این
گر نباشد فعل خَلق اندر میان
پس مگو کس را چرا کردی چنان
خَلقِ حق افعال ما را موُجِدست
فعل ما آثار خَلقِ ایزدست
ناطقی یا حرف بیند یا غرض
کی شود یک دم محیط دو عرض
گر به معنی رفت شد غافل ز حرف
پیش و پس یک دم نبیند هیچ طرف
آن زمان که پیشبینی آن زمان
تو پَسِ خود کی ببینی این بدان
چون محیط حرف و معنی نیست جان
چون بود جان خالق این هر دوان
حق محیط جمله آمد ای پسر
وا ندارد کارش از کار دگر
گفت شیطان که بما اغویتنی
کرد فعل خود نهان دیو دنی
گفت آدم که ظلمنا نفسنا
او ز فعل حق نبد غافل چو ما
در گنه او از ادب پنهانش کرد
زان گنه بر خود زدن او بر بخورد
بعد توبه گفتش ای آدم نه من
آفریدم در تو آن جرم و محن
نه که تقدیر و قضای من بد آن
چون به وقت عذر کردی آن نهان؟
گفت ترسیدم ادب نگذاشتم
گفت هم من پاس آنت داشتم
هر که آرد حرمت او حرمت برد
هر که آرد قند لوزینه خورد
طیبات از بهر کی للطیبین
یار را خوش کن برنجان و ببین
یک مثال ای دل پی فرقی بیار
تا بدانی جبر را از اختیار
دست کان لرزان بود از ارتعاش
وانک دستی تو بلرزانی ز جاش
هر دو جنبش آفریدهٔ حق شناس
لیک نتوان کرد این با آن قیاس
زان پشیمانی که لرزانیدیش
مرتعش را کی پشیمان دیدیش
بحث عقلست این چه عقل آن حیلهگر
تا ضعیفی ره برد آنجا مگر
بحث عقلی گر دُر و مرجان بود
آن دگر باشد که بحث جان بود
بحث جان اندر مقامی دیگرست
بادهٔ جان را قوامی دیگرست
آن زمان که بحث عقلی ساز بود
این عمر با بوالحکم همراز بود
چون عمر از عقل آمد سوی جان
بوالحکم بوجهل شد در حکم آن
سوی حس و سوی عقل او کاملست
گرچه خود نسبت به جان او جاهلست
بحث عقل و حس اثر دان یا سبب
بحث جانی یا عجب یا بوالعجب
ضؤ جان آمد نماند ای مستضی
لازم و ملزوم و نافی مقتضی
زانک بینایی که نورش بازغست
از دلیل چون عصا بس فارغست