گفت ای شه بر من عور گدای
قول دشمن مشنو از بهر خدای
در این شعر، شاعر به طور مفهومی به بحث تقدیر و قضا و قدر پرداخته و به این نکته اشاره میکند که انسانها نباید به سخنان و دعویهای بیپایه دشمنان گوش دهند. او نشان میدهد که اگر چه ممکن است برخی ادعا کنند که قضا را نمیتوان پذیرفت، در واقع، این ادعاها نتیجه نادانی و انکار حقایق است. شاعر از درک و بصیرت سخن میگوید و تأکید میکند که در برابر قضا و تقدیر الهی، عقل و دانش نیز باید خاشع و تسلیم باشند. تصاویری از قضا و سرنوشت، و اینکه حتی دانایی که قضا را انکار میکند، در حقیقت کافر به حقیقت است، به زیبایی بیان میشود.
برای دیدن معنی، روی واژه بزنید. با صفحهکلید از کلیدهای پیکان و ورود استفاده کنید.
گفت ای شه بر من عور گدای
قول دشمن مشنو از بهر خدای
گر به بطلانست دعوی کردنم
من نهادم سر ببُر این گردنم
زاغ کو حکمِ قضا را منکرست
گر هزاران عقل دارد کافرست
در تو تا کافی بود از کافران
جای گَند و شهوتی چون کافِ ران
من ببینم دام را اندر هوا
گر نپوشد چشم عقلم را قضا
چون قضا آید شود دانش بخواب
مه سیه گردد بگیرد آفتاب
از قضا این تعبیه کی نادِرست
از قضا دان کو قضا را مُنکرست